بیمارستان‌های ایران در زمان صفویّه و قاجار

1395/10/1 0:0

مقدمه:
بیمارستان‌ها به چه میزان از جمعیت خدمت رسانی می‌کردند؟


خرد جمعی بر این استوار است که استمرار نهاد بیمارستان‌های ساسانی ” یکی از چشمگیرترین پیشرفت‌ها در جهان اسلام، در شرق بود“ . با وجود توانمندی درون‌زاد چشمگیر ”دارالشفاء‌ها“، این نهادها نتوانستند آنچه را پیمان بسته بودند عرضه نمایند. با نگاه در پس زمینه‌ی بزرگی مسئله، دارالشفاء‌ها و بیمارستان‌های اروپایی مدرن سده‌ی نوزدهم، به دلیل اثرگذاری محدود نتوانستند به مشکلات سلامت عموم مردم ایران پاسخ مناسبی دهند. برای درک بهتر از اهمیت نسبی بیمارستان‌ها، من بحث خود را از خودنمایی و فعالیت آن‌ها در ایران آغاز می‌کنم. با در نظر گرفتن قلمرو این نوشتار، گستره‌ی بحث خود را به دوران صفویّه (1722-1501م [1101-880 ش]) و قاجار (1925-1794م [1304-1173ش]) محدود خواهم کرد؛ هرچند که این نقطه نظرات را می‌توان به دوران‌های پیش‌تر نیز گسترش داد. در نگاه نخست، به پرسش اهمیت بیمارستان‌ها با در نظر گرفتن تعداد آن‌ها در مقایسه با اندازه‌ی جمعیت خواهم پرداخت. سپس به معرفی و چگونگی توسعه‌ی بیمارستان‌های اروپایی و دواخانه‌ها اشاره کرده و برداشت‌هایی که می‌توان از این تجربه‌ها آموخت را بیان خواهم کرد.
تا همین اواخر، همیشه اقتصاد زیستی ایران همواره بر زمین تکیه داشته است. در زمان صفویّه، احتمالاً جمعیت ایران در سده‌ی هفدهم هرگز بالاتر از 9 میلیون نفر نبوده است. این میزان جمعیت به دلیل رخداد جنگ‌های فراوان، از آنچه در سده‌ی شانزدهم وجود داشت، پایین‌تر بوده است. اکثر جمعیت
(90-85 درصد)، در ماهیت، روستا نشین بوده در حالی که جمعیت شبانی هرگز بیشتر از یک سوم جمعیت کل نبوده است. حدود 70 شهر در ایرانِ صفویّه وجود داشت که اکثر آن‌ها کوچک بودند. در اصفهان 500 هزار نفر زندگی میکردند در حالی که تبریز بالاتر از 100 هزار نفر و حتی بیش از 200 هزار نفر جمعیت داشته است ولی جمعیت قزوین حتی در زمانی که پایتخت بود، بسیار کمتر بوده است. از این رو، جمعیت شهری تا حدود یک میلیون نفر در زمان صفویّه در نوسان بوده است . هیچ داده‌ی جمعیتی در مورد جمعیت سده‌ی هیجدهم وجود ندارد ولی با در نظر گرفتن رخداد جنگ‌ها و ستمگری‌ها (که از ویژگی‌های آن دوران بوده است) احتمالاً جمعیت شهری کاهش داشته است. در 1900م [1279ش]، جمعیت تخمینی ایران حدود 8/9 میلیون نفر بوده است. اکثر این جمعیت هنوز روستا نشین بوده و در فعالیت‌های کشاورزی اشتغال داشته‌اند . جمعیت شهری در فواصل 1850م [1229ش] (9 درصد) و1910م [1289ش] (18 درصد) دو برابر گردید و سه شهر دارای جمعیتی بیش از 100 هزار نفر بودند: تهران حدوداً 280 هزار نفر، تبریز 200 هزار نفر و اصفهان 100 هزار نفر و چهار شهر دیگر هر کدام 50 هزار و یا بیشتر، جمعیت داشتند .
از آنچه گفته شد چنین برمی‌آید که میان سال‌های 1925-1500م [1304-879 ش] (حتی در بهترین زمان‌ها) 85 درصد جمعیت روستایی بودند و تنها در 1910م [1289ش] این میزان به 82 درصد کاهش یافت. این نماها بر آن دلالت دارند که اکثر عمده‌ی جمعیت، اصلاً به بیمارستان‌ها دسترسی نداشته‌اند. از آنجا که بیمارستان‌ها تنها در شهرهای بزرگ یافت می‌شدند، این بیمارستان‌ها به اکثر جمعیت روستانشین (چه ساکن و چه کوچ نشین) که به سختی پا به شهرهای بزرگ می‌گذاشتند، خدمت رسانی نمیکردند. یک جمعیت 8/1-1 میلیون نفری مناطق شهری (که بیمارستان‌ها در آنجا قرار داشتند) برجای می‌ماند که اکثر آن‌ها هم هرگز درون هیچ بیمارستانی را ندیده بودند؛ زیرا تعداد این بیمارستان‌ها کم بودند و بر اساس ماهیت عملکردشان، امکانات و کارکنان محدودی داشتند و از همه‌ی این‌ها بالاتر آن که این بیمارستان‌ها درنزد مردمان آن دوران نیز چندان جذبه‌ای نداشتند.

چه تعداد بیمارستان در زمان صفویّه وجود داشته است؟

تعداد بیمارستان‌های سنتی و یا دارالشفاء، با وجود اهمیت بیان شده‌ی آن‌ها در زمان پیش از قرن چهاردهم، هرگز چشمگیر نبوده است. حتماً، تعداد احتمالی بیمارستان‌ها از آنچه که در منابع موجود به آن‌ها اشاره شده بیشتر بوده است ولی اگر حتی فرض ده برابر را در نظر بگیریم، این تعداد احتمالاً از 100 بیمارستان بیشتر نبوده است. هر چند شواهدی وجود ندارد ولی بسیاری از پژوهندگان بر این اتفاق نظر دارند که تعداد بیمارستان‌ها به صورت عظیمی بعد از دوران ایلخانی کاهش یافته است. این کاهش بر خلاف این واقعیت رخ داد که تیمور دستور داد حداقل یک بیمارستان در هر شهر که در گستره‌ی حکمرانی‌اش بود وجود داشته باشد . هر چند اثباتی وجود ندارد ولی آن بیمارستان‌هایی که هنوز کار می‌کردند، به کار خود ادامه دادند و هیچ بیمارستانی ساخته نشد.
وضعیت در زمان شاهان صفوی، با آنچه که در سده‌های پیشین موجود بود (از لحاظ ماهیت خدمات پزشکی به توده‌ی مردم) چندان تغییری نداشت. با این وجود، شاهدی نیز وجود ندارد که تعداد دارالشفاء‌ها از سده‌های پیشین کمتر بوده است. بر اساس نظر دومانز چنین گفته می‌شود که یک یا دو بیمارستان در هر شهر وجود داشته است. بدبختانه، ما فقط اطلاعات از وجود تعداد انگشت شماری از این بیمارستان‌ها داریم ولی این اطلاعات، مشاهدات دومانز را مورد تأیید قرار می‌دهند. بر اساس گفته‌ی تاورنیه، هیچ بیمارستانی همسنگ آنچه در اروپا وجود داشت در ایران یافت نمی‌شد . با این وجود، حداقل از دیدگاه شاردین، بعضی از آن‌ها کاملاً خوب بودند. امّا او با نظر تاورنیه موافق بود که بیمارستان اصفهان همسنگ یک بیمارستان اروپایی نبود؛ بیشتر شبیه یک خانقاه دو طبقه در اطراف یک باغ بود که شامل 80 اتاق نسبتاً خوب امّا کوچک بود. این توصیف با آنچه دومانز ارائه داده است همخوانی دارد . بیمارستان اصفهان در نزدیک قیصریه، در پشت بازار مسگران که به بازار دارالشفاء هم مشهور بود جای داشت. این بازار را دارالشفاء می‌نامیدند زیرا کاروانسرای آن به عنوان موقوفه جهت پرداخت دستمزد کارکنان بیمارستان ساخته شده بود. بیمارستان به عنوان بخشی از مجتمع سنتی شامل مدرسه و مسجد همراه با تسهیلات لازم جهت زوّار (مانند یک بیمارستان) بود که ساختمان‌های این مجتمع را به نام‌های مدرسه و مسجدِ دارالشفاء نام‌گذاری کرده بودند . در آینده به این اشاره خواهم کرد که معمولاً دارالشفاء بیشتر در خدمت زوّار و دیگر مسافرانی بوده که به زیارتگاه و یا مجتمع مسجد - مدرسه می‌آمدند و نه لزوماً به ساکنین شهری که در آن بیمارستان موجود بود. از این منظر، عملکرد آن را به دشواری می‌توان بسان بیمارستان در معنای اروپایی آن در هنگام سده‌های میانی دانست. به صورت مختصر، می‌بایست بیشتر همانند یک نوانخانه برای مستمندان و زوّار قلمداد کرد.
اصفهان، تنها شهری نبود که یک بیمارستان داشت زیرا در تبریز نیز یک بیمارستان یا ماریستان وجود داشت که توسط اوزن حسن (1478-1453م) [857-832 ش] ساخته شده بود و بزرگ بوده و اتاق‌های بسیار داشت و ” در درون آن حتی زیباتر از مسجد تزیین شده بود و چندین بخش بزرگ با حدود 10 یارد طول و 4 یارد پهنا داشت که در هر کدام یک فرش به ابعاد آن‌ها پهن شده بود“ . این بیمارستان تا اوایل صفویّه پابرجا ماند. حدود یکصد و پنجاه سال بعد، بر اساس نظر شاردین حتی سه بیمارستان تمیز و به خوبی نگهداشته شده در تبریز وجود داشت . در سال 1680م [1059ش]، یک دارالشفاء دیگر در تبریز ساخته شد که بخشی از مجتمع موقوفه‌ای بود که شامل آرامگاه بنیانگذار آن، یک مسجد، یک مدرسه و ساختمان‌های متفرفه دیگر میبود . احتمالاً در مشهد یک دارالشفاء در خدمت یاری رسانی به بیماران از زمان شاه طهماسب (1576-1524م [955-903 ش]) موجود بوده است. زیرا در وقف‌نامه‌ی آن در سال 1524م [903 ش] چنین بیان شده است که بخشی از درآمد زیارتگاه باید برای بیماران هزینه شود . شاه طهماسب اول حتی یکی از پزشکان دربار به نام عماد الدین محمد که معتاد به تریاک بود را به عنوان پزشک زیارتگاه برگزید. این پزشک تا چند زمانی به مداوای بیماران در آنجا مشغول بود . الگود از یک بیمارستان در اردبیل که به زیارتگاه شیخ صفی‌الدین پیوسته و بیمارستانی دیگر نیز در قزوین که مشهور به ”بیمارستان سلطنتی“ بود و علی افضل قطی به عنوان پزشک در آن طبابت می‌کرده است، یاد می‌کند .


بیمارستان‌ها و دواخانه‌ها در دیگر جاهای ایران مانند یزد موجود بودند که در یزد به نام ”خانه‌ی سلامت“ یا ”صحت خانه“ نامیده می‌شدند . در سال 1515م [894 ش] در آسترآباد، خواجه مظفر بن خواجه احمد بیتکچی آسترآبادی موقوفاتی دیگر را به ”دارالشفاء مظفریّه“ که پیش از این تاریخ آن را بنیان گذاشته بود، افزود. یک سوم از موقوفات می‌بایست در کنار چیزهای دیگر جهت پرداخت به یک استاد (مدرس)، دانشجویان (طلبه‌ها)، یک مربی، یک خدمتکار و یک گماشته و یک سوم دیگر برای طبیب و بیماران به کار می‌رفت. در سند آمده بود که استاد می‌بایست در طب سرآمد باشد . در شیراز یک دارالشفاء بود که توسط شاه شجاع مظفری در سال 1384 [763 ش] بنیان گذاشته شده بود و در دوران تیموری نیز کار می‌کرد ولی گزارشی وجود ندارد که آیا در دوران صفویّه نیز مورد استفاده قرار می‌گرفته است . امّا بر اساس یک گزارش چاپ نشده، یک بیمارستان الحاقی به مجتمع مدرسه - مسجد در دوران صفویّه موجود بود که در میدان شاه (به نقشهی 1 برای موقعیت احتمالی آن بنگرید) جای داشت.
این بیمارستان احتمالاً تا سده‌ی هجدهم پابرجا بوده است زیرا در میان کارهای نیک کریم خان زند، دستور پاکیزه نگهداشتن خیابان‌ها و مسیرهای بازار و نیز تهیه‌ی وجه دارالشفاء که خدمات آن فارغ از هر گونه هزینه جهت بینوایان و یتیمان بود، یادآوری شده‌اند . در سال 1695م [1074ش]، از وجود یک دارالشفاء در دامغان نیز یاد شده است . یک دارالشفاء نیز در اشرف وجود داشته است که رابینو در میان مساجد آن شهر آن را با نام مسجد دارالشفاء فهرست کرده است. امّا از وجود چنین مسجد و یا بیمارستانی در توصیف‌های مشابه از اشرف نام برده نشده است . حتی یک بیمارستان در بِن اصفهان که یک روستای بسیار بزرگ نزدیک اصفهان بوده، وجود داشته است . همچنین در آنجا یک مریض‌خانه‌ی خیریه (شربت خانه‌ی خیّر) بود که توسط حکیم یار علی طهیرانی مدیریت می‌شد. این شخص، از لحاظ مراقبت از تنگدستان و بینوایان مشهور بود و از این رو به حکیم خیّر یا ”پزشک رفاهی“ ملقب بود . تمام این موارد نشان می‌دهند که اطلاعات دومانز پیرامون گسترش بیمارستان‌ها درست است و می‌تواند در زمینه‌ی این دیدگاه عمومی که پس از سده‌ی چهاردهم یک افت در تعداد بیمارستان‌ها در ایران روی داده است، مهر تأییدی باشد.
یک مقام رسمی درباری که تا پایان دوران صفویّه وجود داشته تیمارچی باشی بوده که نقش رئیس بیمارستان را ایفاء می‌کرده است . از نقش دقیقی که این مقام رسمی داشته است چیزی نمی‌دانیم. هیچ بیمارستان و یا مریض‌خانه‌ای در گستره‌ی قصر شاهنشاهی وجود نداشت. احتمالاً این مقام در بیمارستان‌های اصفهان (که یک و یا دو تا از آن‌ها در اصفهان و همچنین در شهرهای بزرگ دیگر وجود داشته‌اند) کارکرد داشته است. این نخستین بار نبوده که یک پزشک درباری در دارالشفاء به کار گماشته می‌شده است. این شیوه را نیز می‌توان در دارالشفاء اصفهان که توسط شاه عباس اول بنیان گذاشته شده بود یافت؛ این دارالشفاء نیز مدتی زیر نظر پزشک دربار بود . به احتمال زیاد این پزشک دربار مسئولیت گزینش دیگر اطباء را بر عهده داشته است و این اطباء مجبور بودند که دستورات وی را اجرا کنند؛ همانند ”رئیس اطباء“ در بیمارستان دوران ایلخانی که این مقام سرآمد دیگر پزشکان بود .
جدا از این بیمارستان‌های ایرانی، یک بیمارستان اروپایی (که در نوع خود در ایران اولین بود) در جزیره‌ی هرمز توسط پرتغالی‌ها در سال 1516م [895 ش] ساخته شد. این بیمارستان توسط راهِبان اگوستینی راه اندازی گردید و درمیان چیزهای دیگر، خدمات خیریه را برای بینوایان فراهم می‌کرد. اثر آن مسلماً محدود بوده است. نخست آن که، در آن زمان شیوه‌ی طبابتی که توسط پزشکان اروپایی ارائه می‌شد، چندان با نوع ایرانی تفاوتی نداشت و دوم آن که پزشکان ایرانی از بیماری‌های بومی خلیج فارس و ایران در مقایسه با راهِبان پرتغالی، آگاهی بیشتری داشتند. مسلماً خود این راهِبان پرتغالی در نخست از پزشکان ایرانی این بیماریها را می‌آموختند. سوم آن که نهاد بیمارستان در نزد ایرانیان ناشناخته نبود؛ در حقیقت در پیش از رسیدن پرتغالی‌ها، بیمارستانی در جزیره وجود داشت. همچنین، تفاوتی در ماهیت میان بیمارستان پرتغالی با دارالشفاء وجود نداشت؛ برای مثال هر دو جایی برای دریافت آرامش معنوی و مراقبت و جایی برای مردن محسوب می‌شدند. این موضوع را می‌توان از عنوانی که مدیر بیمارستان پرتغالی بیان نمود استنباط کرد. همچنین، ظرفیت بیمارستان (مسلماً در چند سال اول فعالیت آن) بسیار محدود بود و اغلب بیماران مجبور بودند به دلیل نبود اتاق در بیمارستان، در روی کشتی‌ها بمانند. کارمندان آن شامل یک پزشک، یک جراح و یک دلاک بود. در حالی که یک داروخانه (بوتیکا) نیز در قلعه‌ی پرتغالی‌ها (مکان بیمارستان) وجود داشت . همه‌ی این یافته‌ها حاکی از آن هستند که احتمالاً این نهاد پرتغالی بر روی وضعیت پزشکی ایران، بدون اثر بوده است.
فرایر، در یک دهکده‌ی کوچک نزدیک بندرعباس نیز از دو بیمارستان یاد کرده است. هر چند او از واژه‌ی بیمارستان استفاده کرده است و سیریل الگود نیز از ملاحظات او در ظاهر استفاده نموده است ولی در حقیقت آن‌ها بیمارستان نبودند. آنچه که فرایر از آن نام برده است، چشمه‌های آب سولفوردار در گنو نزدیک بندرعباس بود که توسط مردم ناتوان مورد استفاده قرار می‌گرفتند. از زمان باستان، کاربرد چشمه‌های آب گرم جهت پزشکی و دیگر اهداف شناخته شده بود . در ایران در مکان‌هایی که چشمه‌های آب گرم به وفور یافت می‌شدند، مردم به صورت گسترده از آن‌ها استفاده می‌کردند.
ناکودا بیرام، دلال هلندی، و توکسری، بائیان ما، بر روی هر کدام از این حمام‌های [ آب گرم] طبیعی، بیمارستانی زیبا بنا کردند. اولی [ناخدا بیرام] یک ساختمان روباز چهارگوش با چهار ایوان سرپوشیده‌ی گرد و همچنین یک دژ چهار طرف و یک ایوان بزرگ در وسط که به وسیله‌ی ردیفی از ستون‌ها نگهداری می‌شد را ساخت. دیگری [توکسری] ساختمان سرپوشیده‌تر خود را به وسیله‌ی 9 ستون از هر طرف و 4 ستون در وسط بنا کرد، با دالان باشکوهی در ورودی و اتاقکی بسته در پشت برای عرق کردن، افزون بر ذخیره گاهی سنگی برای آب باران؛ هر دو کاری تمیز و با دوام بودند.
از توصیف بالا کاملاً آشکار است که این ساختمان یک بیمارستان نبوده است بلکه تأسیساتی برای بهره‌داری از آب بوده که همانند آن در بسیاری از مناطق ایران وجود داشته است. دیگر جهانگردان که در مورد این مکان نوشته‌اند (مانند کمپفر که یک پزشک بوده است) اصلاً یادی از این بیمارستان نکرده‌اند و فقط به کیفیات سودمند چشمه‌های آب گرم پرداخته‌اند . هلندی‌ها نه برای درمان بیماری‌هایشان بلکه برای آسودگی از دردهای پیری برخاسته از استخوان‌ به آنجا می‌رفتند و هرگز از آن به عنوان بیمارستان نام نبرده‌اند. هیچ پزشکی، چه هلندی و چه انگلیسی، به این چشمه‌های آب گرم وابسته نبودند. ولی حتی اگر بتوان این تأسیسات را بیمارستان پنداشت، روشن است که این حمام‌ها تأسیسات خصوصی بوده که تنها در دسترس مدعوین قرار داشته است. بنابراین، اثر آن‌ها بسیار محدود بوده است. چنین ملاحظاتی نیز پیرامون بیمارستان‌هایی که گفته می‌شد توسط شرکت هند شرقی در بندرعباس در سال 1727م [1106ش] و در بصره در دهه‌ی 1770م [دی 58-1148ش] مورد استفاده قرار می‌گرفته‌اند نیز صادق است. بیمارستان بصره بیشتر همانند اتاقی بود که بیماران می‌توانستند دارو و آرامش دریافت کرده، در آنجا فوت کرده و یا بهبودی بیابند که بسیار همانند آنچه بود که در به اصطلاح بیمارستان یا درست‌تر در اتاق بیمارانی که کارملیتاها در بصره در دهه‌ی 1660م [دی 48-1038ش] فعالیت می‌کردند؛ روی می‌داد . حتی اگر چنین تأسیساتی نیز واقعاً بیمارستان بوده‌اند، اثر آن‌ها بر روی وضعیت طبّی ایران ناچیز بوده است زیرا خدمات آن‌ها تنها محدود به گروه ویژه‌ای از مردم بوده است؛ برای مثال اروپایی‌ها و همکاران آسیایی آن‌ها و پزشکان ایرانی نیز در آن‌ها طبابت نمی‌کردند.

چگونگی اثر گذاری بیمارستان‌های ایران در دوران صفویّه

به صورت چکیده، این گستره‌ی بحث من است که در دوران صفویّه تعداد بیمارستان‌ها کمتر از آن بوده‌ تا بتوانند اثر چشمگیری بر روی وضعیت سلامت توده‌ی مردم گذاشته باشند. حتی اگر فرض کنیم که تعداد دارالشفاء‌ها خیلی بیشتر از آنچه بوده که می‌دانیم، این بیمارستان‌ها به دلیل محدودیت تعداد پزشک، نمی‌توانستد خیلی مؤثر بوده باشند. پزشکان که خودشان و مردم آن‌ها را حکیم می‌نامیدند، طبّی را به کار می‌بردند که در ماهیت جالینوسی بود. نه تنها تعداد آن‌ها محدود بود بلکه اغلب آن‌ها به خانواده‌های ثروتمندان و توانگران وابستگی داشتند؛ بنابراین زمان کمی را برای دیگران اختصاص می‌دادند. پزشکانی که تمایلی نیز برای ارائه‌ی خدمات به بیماران در بیمارستان داشتند نمی‌توانستند به خیلی از مردم خدمت رسانی ‌کنند. من این پرسش را در این جا رها می‌سازم که آیا این دارالشفاء‌ها واقعاً خدمات سلامت کارآمدی را فراهم می‌آوردند یا نه؟ واقعیت آن است که اکثر جمعیت (چه روستایی و چه شهری) به دارو و درمان‌های خانگی و طبّ عامیانه که عمدتاً ماهیت پیش از اسلامی داشته تکیه می‌کردند و وابسته به دارالشفاء‌ها نبودند .
تحلیل گفته شده در بالا برخاسته از دانش اندک ما پیرامون عملکرد بیمارستان‌های ایران در عصر صفویّه است. برای مثال، در اصفهان، بیماران جهت درمان به بیمارستان نمی‌آمدند. این در حالی است که این بیمارستان مجموعه کارکنانی داشت که شامل یک پزشک، داروگر، یک روحانی، آشپز، باربر و رفتگر بود. جراح در این مجموعه نبود، زیرا بر اساس نظر شاردن ” جراحی به صورت یک رشته‌ی تخصصی نبوده و افزون بر این، در حقیقت، این رشته در شرق ناشناخته بود“. در بیمارستان اصفهان، پزشک را می‌توان در بیمارستان از ساعت 8 صبح تا نیمروز پیدا نمود و در آنجا توصیه‌های طبّی همراه با تجویزات خود را مجانی ارائه می‌داد. هر چند که توصیه‌ها، داروها و غذا به صورت مجانی بود ولی تعدادی از مردمی که برای درمان می‌آمدند، برای خدمات و داروهای ارائه شده‌ی خود، پول پرداخت می‌کردند. بخشی از این فرایند از این واقعیت سرچشمه می‌گرفت که بیمارستان از موقوفات خوبی برخوردار نبوده است. بیمارستان، 2000 فرانک معادل 666 تومان اجاره جهت غذا دادن به بیماران در اختیار داشت ولی این اجاره‌ها بر اساس منبعی از درآمد بود که جمع آوری آن‌ها بسیار دشوار بود. دومانز، شاردین و انگ دی. اسِت. ژوزف، همگی بر این اتفاق نظر داشتند که به سختی می‌توان کسی را یافت که برای درمان به دارالشفاء ‌آمده باشد. آنچه که آن‌ها مشاهده کردند تعدادی مرد دیوانه بود که به دیوار زنجیر شده بودند و یا هندی بیچاره‌ای بود که در حال احتضار به سر می‌برد. بر اساس نظر شاردین، بودجه‌ی ناچیز 1800 فرانک یا 600 تومان  به کارکنان پزشکی آن اختصاص یافته بود که نشانگر آن است که نه تنها گستره‌ی مراقبت‌های سلامت ( اگر هم وجود داشته است)، محدود بوده است بلکه از بودجه‌ی بیمارستان نیز دزدی می‌شده است و یا بر اساس جمع بندی دومانز، پزشکان و دیگر کارکنان، تمام بودجه بیمارستان را ” می‌خوردند“. این برخلاف این واقعیت بود که شاه عباس اول منبع قابل اعتماد درآمد 1800 فرانک را از عایدات کاروانسرای مجاور بازار مسگران که او همزمان با بیمارستان ساخته بود برای بیمارستان اختصاص داده بود. در نتیجه، این بیمارستان واقعاً خیریه نبود و این در حالی است که بیماران و دیوانگان در آن به شیوه‌ای بد درمان می‌شدند و حتی در نهایت می‌مردند. افراد فقیر، جهانگردان و بیگانگان به آنجا می‌آمدند تا بمیرند و از این رو، این و دیگر دارالشفاء‌ها در گفتمان مردم به عنوان ”خانه‌ی مرگ“ و یا ”دارالموت“ شناخته می‌شد . در تبریز، وضعیت چندان تفاوتی نداشت. شاردین اشاره کرده است که به سختی کسی را می‌توان در آن سه دارالشفاء یافت. با این وجود، غذا دو بار در روز به کسانی که به آنجا می‌آمدند داده می‌شد. در نتیجه این سه بیمارستان در تبریز نزد مردم به عنوان (محل پخش آش) معروف بودند که به معنای آن بود که جایی است که غذا (در این مورد آش) پخش می‌شد .
سند موقوفه زیارتگاه مشهد در سال 1747م [1126ش] بیانگر آن است که دارالشفاء هنوز کار می‌کرده و در خدمت بیماران بوده است، هر چند که راهی نیست تا بتوان دریافت که آیا پول واقعاً بر طبق شرایط اساسنامه (که در اصفهان می‌توان واقعیت آن را نشان داد) هزینه می‌شده است و یا نه؟ سند چنین بیان دارد که در گذشته 94 تومان برای هزینه‌های دارالشفاء سالانه پرداخت می‌شده است ولی اکنون با در نظر گرفتن افزایش تعداد بیماران و بینوایان، تصمیم بر آن گذاشته شده است که بر آن میزان سالانه از بودجه‌های موقوفات به شرح زیر اضافه گردد:
با در نظر گرفتن این واقعیت که ایران در پیش از 1850م [1229ش]، مانند دیگر کشورها از نبود زیرساخت‌های بهسازی و بهداشت مانند دیگر کشورها در رنج بوده و حتی درمورد ایران تا دهه‌ی 1950م [دی 38-1328ش] نیز این شرایط حکمفرما بوده است، لزوم وجود مراقبت‌های سلامت پیشگیرانه‌ی کارآمد، بیش از پیش آشکار می‌شود. با این وجود، نه بیمارستان‌های کافی و نه پزشکان کافی موجود بودند تا نیاز به مراقبت‌های سلامت را فراهم آورند. حتی بیمارستان‌های موجود نیز نمی‌توانستند نیاز خدمات سلامت را برآورده کنند و در نتیجه، ایران در کابوس سلامت مردم برجای ماند. دارالشفاء‌ها در ایران با وضعیت سلامت توده‌ی مردم پیوندی نداشتند و از این رو نیاز است که تصورمان را در مورد نقش آرمانی این نهاد در جامعه‌ی ایرانیان سده‌های میانی، مورد بازنگری قرار دهیم. این اندیشه را حتی می‌توان در مورد اثر محدود مریض‌خانه‌های اروپایی مدرن و بیمارستان‌ها، پیرامون وضعیت سلامت مردم در ایران قاجار نیز با وجودی که دانش تشخیصی و بالینی بهتری و داروها و شیوه‌های درمانی کارآمدتری در دسترس بودند، گسترش داد. وجود این فرایند برخاسته از این واقعیت است که چالش عمده‌ی رو در روی سلامت مردم در ایران (مانند هر کشور دیگر جهان) عدم شرایط بهداشتی، بهسازی و بهداشت شخصی است. پاسخ به این مسئله، با ارائه‌ی مراقبت‌های درمانی محدود گرچه به صورت موردی مؤثر بوده ولی هرگز نتوانسته است به ارائه‌ی مسئله‌ی بهسازی و بهداشت عموم بپردازد. در نتیجه، مردم بیمار مانده و یا به طور پیوسته احساس بیماری می‌کردند زیرا بیماری‌های واگیر و اندمیک، به حیات مستمر خود ادامه می‌دادند.

وضعیت در ایران قاجار

از آنچه در زیر می‌آید من یک دیدگاه کلی از آنچه که پیرامون دواخانه‌ها و بیمارستان‌ها (یا مریض‌خانه‌ها) در شهرهای گوناگون ایران، در سال‌های 1925-1850م [1304-1229ش] می‌دانیم؛ ارائه خواهم داد. این فهرست با تهران پایتخت آغاز و سپس بر اساس لیست الفبایی [انگلیسی] به شهرهایی می‌پردازد که ما از آن‌ها اطلاعات داریم و در هنگامی که داده‌ها فراهم باشند به سنجش اثر بیمارستان‌ها و دواخانه‌ها خواهیم پرداخت و به مسائل عمده‌ای که چیرگی بر آن‌ها برای کسب موفقیت این نهادها درمانی حیاتی بوده‌اند، نگاه خواهیم کرد. این بخش با یک بحث تحلیلی پیرامون این داده‌ها تکمیل می‌شود.

تهران

تهران از سال 1796م [1175ش] پایتخت ایران بوده است و دارای جمعیتی بیش از 220 هزار نفر (حتی بر اساس بعضی گزارش‌ها در سال 1920م [1299ش]، 300 هزار نفر بوده است). تا سال 1852م [1231ش] که جمعیت آن حدود 100 هزار نفر بوده حتی یک بیمارستان واقعی نداشته است. یک دارالشفاء که توسط فتحعلی شاه (1834-1798م [1213-1177ش]) ساخته شده بود در تهران وجود داشت. همانگونه که مرسوم بود، این نهاد به یک حوزه و مسجد پیوستگی داشته و گاهی اوقات، بیماران اندکی در آنجا اقامت می‌کردند که به آن‌ها غذا نیز داده می‌شد. هر چند که این نهاد تا هنگام زمامداری محمد شاه (1848-1834م [27-1213ش]) وجود داشت امّا بی استفاده مانده بود. سپس این نهاد درمانی به یک مدرسه تبدیل شد (هر چند که دانش آموزان مقرری دریافت نمی‌کردند). به نظر نمی‌آید که هیچگونه فعالیت پزشکی فعالی در زمان زمامداری ناصرالدین شاه (1896-1848م [75-1213ش]) در آن انجام ‌شده باشد.
در سال 1850م [1229ش]، تحت فرامین ساخت و ساز امیرکبیر، یک بیمارستان دولتی (مریض‌خانه‌ی دولتی) که اولین بیمارستان مدرنِ ساخته شده در ایران بود، آغاز به کار کرد . بیمارستان جدید که در خارج از تهران جای داشت، در ژانویه‌ی 1852م [1231ش] گشایش یافت. این مریض‌خانه یک داروخانه داشت و می‌توانست 400 بیمار را در خود جای دهد. اولین مدیر آن میرزا محمد ولی حکیم باشی بود و دکتر کازولانی پزشک (ارشد ارتش) مسئولیت درمان‌های طبّی را به عهده داشت. طبق گزارش روزنامه دولتی، هر روز پزشکان با سه دانشجو تا نیمروز مشغول کار درمان بودند و بیماران نیز از خدمات ارائه شده راضی بودند و با وضعیت سلامت خوب، بیمارستان را ترک می‌کردند. از ژانویه‌ی 1852م [دی 1231ش] تا ژانویه‌ی 1853م [دی 1231ش]، 2238 بیمار با بیماری‌های دشوار در این بیمارستان‌ تحت درمان قرار گرفتند .
به نظر می‌آید که این بیمارستان برای ارائه‌ی خدمات درمانی کافی نبوده است. از این رو، در سال 1875م [1254ش]، ناصرالدین شاه دستور ساخت بیمارستانی دیگر را در تهران صادر کرد . این بیمارستان، در بیرون تهران، تحت تحریکات و فعالیت‌های دکتر پولاک، مستشار و معلم پزشکی اتریشی ساخته شد. زیرا پولاک مشاهده کرده بود که سربازان بیمار در اتاقک‌های تاریک دخمه مانند نگهداشته و بسان حشرات فوت می‌کردند. آیا منظور پولاک اولین بیمارستانی است که امیرکبیر در سال 1852م [1232ش] ساخت و یا اینکه چه بر سر این اولین بیمارستان آمده، هنوز معلوم نیست. هر چند که پولاک در این بیمارستان کار کرده بود ولی هرگز آشکارا به آن اشاره نکرده است. طراحی اولیه‌ی پولاک برای بیمارستان، یک ساختمان پرنور و جادار مربع شکل با حیاط فراخ و حوض مرکزی بود. او اینگونه فضا را طراحی کرده بود که اطراف ساختمان درختان و فضای سبز احداث شود و یک دیوار نیز کل محوطه را در برمیگرفت. ارتفاع اتاق‌ها سه و نیم فوت از زمین بود. امّا این طراحی به صورت کلی توسط ژنرال ارشد، در زمان مرخصی وی تغییر کرد ولی پولاک توانست تا حدی روش خود را در آن طرح اعمال کند. در هنگامی که بیمارستان در سال 1857م [1236ش] ساخته شد، چالش بعدی آغاز گردید؛ چگونه بودجه‌ی آن را باید تأمین کرد. پزشکان ارتش برای تأسیسات عظیم، بودجه‌ای را در دست داشتند ولی اکثر آن را برای خودشان صرف میکردند، حتی داروهای بسیار ضروری، مانند کینین را نمی‌خریدند. پزشکان بودجه‌ی عملیاتی بیمارستان را با افسران ارتش تقسیم میکردند و به تغییر این رویه نیز علاقه‌ای نداشتند. حتی دانشجویان پولاک که او به آن‌ها در زمینه‌ی مدیریت غذا، البسه، تجهیزات و داروها اعتماد داشت، پول را برای استفاده‌ی خودشان برمی‌داشتند. پولاک به جای آن که نشان دهد عملکرد یک بیمارستان مناسب چگونه است او دریافت که ایران چگونه اداره می‌شود. با این وجود، تلاش او بی فایده نبود، زیرا دانشجویان پزشکی مفاهیم مدیریت بیمارستانی را یاد گرفتند، بسیاری از بیماران را دیدند و یاد گرفتند که چگونه می‌توان با محدودیت امکانات، به سربازان کمک کرد. صدها بیمار در بیمارستان درمان شدند و بر خلاف عدم اعتماد اولیه‌ی آن‌ها به بیمارستان، بیماران به تدریج درخواست پذیرش نمودند.
از آنجا که پولاک به عنوان پزشک شخصی شاه برگزیده شد، او دیگر نمی‌توانست بیمارستان را مدیریت نماید و مدیریت بیمارستان به یک پزشک ایرانی داده شد. هنگامی که بعداً برگشت، او از چگونگی نگهداری بیماران شوک زده شد. یک صحنه از جهنم پزشکی پدید آمده بود. ”بیماران مبتلا به تیفوس و اسهال خونی، به راستی در مدفوع و استفراغ خود غوطه ور بودند“. همچنین درختان و فضای سبز که با پول خود هزینه کرده بود نیز ناپدید شده بودند . در سال 1860م [1239ش]، بر اساس نظر هاتیزشه، پزشک آلمانی که سالیان زیادی در شمال ایران کار کرده بود، این فضا دیگر لایق نامیدن به نام بیمارستان نبود . پولاک به برگزیدن تعدادی از پزشکان به صورت بازرس بهداشتی سربازخانه‌های ارتش پافشاری کرد. وظیفه‌ی آنان کسب اطمینان از انجام اقدامات پیشگیرانه جهت نگهداشت شرایط بهداشتی مناسب در سربازخانه‌ها و نیز آگاه نمودن سربازان جدید با قوانین پیشگیری طبّی بود. پولاک دستورالعمل‌هایی را برای آنان به عنوان راهنما به زبان فارسی نگاشت .
در سال 1868م [1247ش]، یک بیمارستان جدید برای ارتش ساخته شد. بیمارستان قدیمی برای استفاده‌ی شهروندان تعیین گردید و مدیریت آن تحت نظر پزشکی آلمانی که در دارالفنون تدریس می‌کرد گذاشته شد. این بیمارستان با مدیریت آن آلمانی تا زمان جنگ جهانی اول اداره می‌شد. بیمارستان قدیمی به مریض‌خانه‌ی دولتی مشهور گردید . یک سرپرست و مدیر جزء، این بیمارستان را مدیریت می‌کردند. کارکنان شامل سه دکتر، یک مدیر (مباشر)، یک شیمیدان (دواساز)، دو ناظر، یک طباخ، یک پذیرش کننده، شش پرستار، یک متصدی حمام، یک دلاک و پنج رختشوی مرد بودند . ممکن است بیمارستان نظامی جدید همان باشد که با نام ” دارالشفاء جدید ناصریه‌ی توپخانه“ وصف شده باشد که دارای 15 کارمند شامل دو پزشک، یک جراح، یک شیمیدان، یک ناظر، چهار پرستار، دو مرد آشپز/ شوینده و چهار نگهبان بوده است . هر چه بوده، بیمارستان نظامی جدید، در حقیقت یک ساختمان کوچک با تعداد اندکی اتاق بود که در حدود 20 تختخواب داشت. این بیمارستان به طور بد شگونی به ”  گورستان زندگان“ ملقب بود که کنیه‌ی دارالشفاء در دوران صفویّه که پیش از این به آن اشاره شد را به یاد می‌آورد. بیماری در این بیمارستان نبود، زیرا همانگونه که از لقب آن برمی‌آید هیچکس به آنجا نمی‌آمد. پس از گشایش بیمارستان، کارمندان آن، آنجا را ترک گفتند؛ زیرا برای فعالیت آن نه بودجه‌ای تخصیص یافته بود و نه چیز دیگری. ایده‌ی خلق آن بیمارستان این بود که دانشجویان پزشکی دارالفنون بتوانند بخشی از تربیت طبّی خود را در آن بگذرانند. پس از مرگ استاد اروپایی که فقط یک دوره تدریس در این بیمارستان ارائه نموده بود، این پروژه متوقف گردید. بر اساس گفته‌ی مادام سرنا، شاه عموی خود، علی قلی میرزا اعتضاد السلطنه را به مدیریت آن بیمارستان گماشت (که با گفته‌ی نفیسی در تضاد است). اعتضادالسلطنه تمام بودجه را صرف امور شخصی خود کرد و گذاشت که بیمارستان آرام آرام، رو به زوال رود .
یک دواخانه‌ی نظامی نیز در تهران بود ” دقیقاً رو به روی مدخل قصر گلستان“ که سربازان برای آسیب‌های جزئی به آنجا مراجعه می‌کردند . بر اساس گزارش افضل الملک، میرزا محمد ناظم الاطباء (جراح ارشد نظامی)، اعتبار بنیان‌گذاری بسیاری از دواخانه‌های مؤثر ارتشی را به خود نسبت داده بود و به همین منظور به او یک انگشتر الماس جایزه دادند .
افزون بر بیمارستان ارتشی جدید که در سال 1868م [1247ش] ساخته شد، یک بیمارستان شهری دیگر نیز در سال 1874م [1253ش] و یا در همین حدود، ساخته شد. بیمارستان جدید پس از اینکه ناصرالدین شاه از اولین سفر گردشگری خود به اروپا بازگشت، بنیان گذاشته شد. حاج میرزا حسن خان مشیر الدوله سپهسالار اعظم (وزیر اعظم)، برای ساخت یک بیمارستان در تهران (همانند آنچه که او در اروپا دیده بود) گام‌هایی را برداشت. نتیجه‌ی این فعالیت، اختصاص یک بخش از مدرسه ناصریه (که بعدها به عنوان مدرسه‌ی سپهسالار مشهور شد)، به عنوان بیمارستان بود. وزیر اعظم، علی اکبرخان که تازه از دارالفنون فارغ‌التحصیل شده بود را به ساخت مریض‌خانه‌ی دولتی گماشت که تا سال 1880م [1259ش] بیمارستان را مدیریت می‌کرد. بسیار جالب است که به این مطلب اشاره شود که بیمارستان، هنوز بخشی از همان سه گانه‌ی سنتی بود که مسجد، مدرسه و بیمارستان را شامل می‌گردید .
نیاز به ساخت بیمارستان از موارد برجسته‌ای بود که بسیاری از نخبگان ایران پذیرای آن بودند. شاهد این مدعا آن که بر اساس نوشته‌ی آصف الدوله در فوریه‌ی 1886م [بهمن 1264ش]، وی قصد داشت یک بیمارستان در تهران بسازد. زمین خریداری گردید و آماده سازی آن نیز آغاز شد. امّا گزارشی دیگر از این بیمارستان در مستندات چاپ شده‌ی آصف الدوله وجود ندارد و افزون بر این، آصف‌الدوله تصمیم داشت که دواخانه‌هایی در سرخس و سیستان تأسیس کند و اندیشه‌ی او برآن بود که چنین تسهیلاتی نیز باید در سراسر ایران بنیان گذاشته شوند . اقبال السلطنه، عضو دیگری از جامعه‌ی نخبگان ایران، بیمارستانی را در تهران ساخت که عین السلطنه در می 1889م [اردیبهشت 1231ش] از آن بازدید کرد. او آن را بسیار تمیز و مناسب توصیف نمود . امّا اینگونه به نظر می‌آمد که این بیمارستان در عرصه‌ی عمل قرار نگرفت. در سرشماری 1317ق/1899م [1278ش] تهران، به وجود تنها دو بیمارستان که هر دو در ناحیه‌ی دوله بودند (بدون ذکر نام آن‌ها) برمی‌خوریم . این سرشماری احتمالاً به بیمارستان ارتشی که در سال 1868م [1247ش] ساخته شده بود و نیز بیمارستان شهری ساخته شده در سال 1874م [1253ش]، اشاره می‌کند.
بر اساس گفته‌ی حاج سیاح، یک بیمارستان در تهران جهت برآورد نیاز به کمک‌های پزشکی در اپیدمی وبا در سال 1904م [1283ش] تأسیس گردید. با همکاری آقای نوس (خزانه‌دار عمومی) و مختارالسلطنه [ارشد بهسازی (محتسب) تهران]، یک ساختمانی برای بیمارستان اجاره شد و فیلسوف السلطنه میرزا عبدالکریم، به عنوان اداره کننده‌ی پزشکی آن، با حقوق 250 تومان در ماه، استخدام گردید. آن‌ها همچنین سیستمی را سازماندهی کردند که افراد بیمار به صورت مجانی با درشکه به بیمارستان انتقال داده می‌شدند. کسانی که فوت می‌کردند با همین سرویس به مرده شورخانه برده می‌شدند. به درشکه رانان یک تومان به ازای هر بیمار پرداخت می‌شد. دکتر مورل فرانسوی در این عمل، به ویژه در مدیریت بیمارستان زنان که راه‌اندازی شده بود، یاری می‌کرد. بعضی از افراد ثروتمند مانند مشیر الدوله کمک‌های مالی بیشتری فراهم می‌‌کردند .
شهری این بیمارستان را فهرست نمی‌کند. بنابراین بایستی این بیمارستان برای حل یک مسئله‌ی گذرا پدید آمده باشد (ساختمانی اجاره‌ای برای حل یک مسئله فوری و فشار آورنده مانند اپیدمی وبا در سال (1904م [1283ش]) . در حقیقت شهری اینگونه بیان می‌کند که در حدود سال 1920م [1299ش] تنها دو بیمارستان ایرانی در تهران وجود داشته است که یکی بیمارستان شاهنشاهی (که سپس به احمدی و آنگاه دوباره به دولتی و در نهایت به سینا تغییر نام داد) و دیگری بیمارستان نجیمه بوده است. البته به این فهرست باید بیمارستان‌های آمریکایی و روسی را نیز افزود . بیمارستان نجیمه توسط مادر مصدق، ملک تاج فیروز نجم السلطنه، به عنوان بیمارستان خیریه در سال 1928م [1307ش] تأسیس شد که در خیابان حافظ واقع بود . بر اساس گفته‌ی خانم دووارزه در سال 1912م [1291ش]، تنها یک بیمارستان ایرانی وجود داشته (بیمارستان دولتی و یا شاهنشاهی) که توسط دکتر ایلبرگ مدیریت می‌شده است. یک پزشک آلمانی دیگر (دکتر بِک)، یک پزشک ایرانی، یک شیمیدان و تعدادی پرستار ماهر مرد، وی را یاری می‌کردند. بیمارستان حداقل 60 تخت داشت که شامل اتاق‌های ویژه‌ای برای اروپایی‌ها و ایرانیان طبقه‌ی بالا بوده و دو اتاق عمل نیز داشت. مشاوره‌ی طبّی، دارو، بانداژ و واکسیناسیون برای فقرا، به صورت مجانی بود. خانم دووارزه همچنین یادآوری نمود که یک بیمارستان نظامی در دست ساخت بوده است . او از بیمارستان ایرانی دومی که به احتمال زیاد بیمارستان وزیری (به پایین بنگرید) بوده است نام می‌برد که البته در سال 1912م [1291ش] فعالیت نداشته است.
”یک فرد گناهکار ایرانی که موجب تباهی بودجه‌های عمومی شده بود جهت توبه‌ی گناهان خود در ساعت یازده، درست پیش از مرگ خود، مقادیر عظیمی پول برای ساخت یک بیمارستان اهدا کرد. به او گفته شده بود که با این کار می‌تواند بهشت را دوباره به دست آورد. یک ساختمان بزرگ در بیرون تهران رو به کوهستان سربرآورد، امّا بدبختانه، پول نه تنها برای راه اندازی بیمارستان بلکه برای اتمام آن نیز کافی نبود و تاکنون اتمام نیافته و بدون کاربرد است. این ساختمان برای اقامتگاه نهاد نو تأسیس ژاندارمری اختصاص می‌یابد “.
میسیونرهای آمریکایی، دواخانه‌ی طبّی خود را در سال 1881م [1260ش] در تهران گشایش نمودند (دکتر ان تورنس در سال 1890م [1269ش] به دکتر ماری جی اسمیت که اولین پزشک زن در ایران بود ملحق شد). در سال 1893م [1272ش]، بیمارستان فری را در تهران بنیان گذاشتند که به عنوان یک بیمارستان آموزشی، خدمات ارائه می‌داد. آن‌ها همچنین یک بخش زنان را در سال 1897م [1276ش] به آن افزودند. یک بیمارستان زنان جداگانه نیز ساخته شد و با بودجه‌ی اهدایی از یک خانم ایرانی ثروتمند، در سال 1907م [1286ش] تجهیز گردید . بنیان گذاری اولین ساختمان بیمارستان، بدون دشواری نبود. آمریکایی‌ها در آن زمان یک قطعه زمین در سال 1887م [1266ش] خریداری کردند ولی شاه خواستار آن بود که الف/ هیچ زنی در آن بیمارستان پذیرش نشود، ب/ اذان توسط یکی از کارکنان بیمارستان خوانده شود. این شرایط برای میسیونرهای آمریکایی غیر قابل پذیرش بود. در زمانی که دکتر ویشارد در سال 1893م [1272ش] به تهران رسید، توانست شاه را متقاعد کند که از این شرایط صرف نظر کرده و در نتیجه بیمارستان ساخته شد . دواخانه‌ی بیمارستان هر صبح به جز یکشنبه‌ها، از ساعت 9 بامداد تا زمانی که آخرین بیمار تحت درمان قرار می‌گرفت، باز بود. در شرایط مناسب، یکصد بیمار در دواخانه ویزیت می‌شدند . بیمارستان آمریکایی زنان و مردان همیشه باز نبود (مانند سال 1912م [1291ش] که بخش مردان برای یک سال بسته شد زیرا پزشک مرد موجود نبود). بخش مردان دوباره از سال 1916م یا 1917م [1295ش یا 1296ش] تا اوایل 1919م [1298ش] به همین دلیل بسته شد و با رسیدن دکتر پُست دوباره این بیمارستان بازگشایی شد.امّا بخش زنان در تمام مدت باز بود و توسط دکتر ماری اسمیت هدایت می‌شد. یک پرستار آموزش یافته آمریکایی نیز او را یاری می‌کرد. هر دوی آن‌ها، پرستاران ایرانی را آموزش ضمن خدمت می‌دادند؛ ” آنها مسئول مراقبت بیماران زن در بیمارستان بودند و شرایط را برای جراحی، استرالیزاسیون و آماده سازی شرایط برای جراحی و ادوات و وسایل عمل آماده می‌کردند.“ افزون بر این، در سال 1918م [1297ش]، دو دواخانه‌ی دیگر نیز در جنوب تهران باز شدند که به نظر می‌رسد اقدامی موقتی برای برآوردن نیاز قربانیان خشکسالی، آنفولانزا، تیفوس و اپیدمی وبا بوده است . دکتر ماری گریسکوم که در این دواخانه‌ها تا سال 1919م [1298ش] کار می‌کرد، چنین گزارش کرده است:
” در دواخانه، 15 تا 30 بیمار را دو یا سه بار در هر هفته، دیدم. ارمنی‌های بدبخت، گداها، اعضاء خانواده‌ی وزرای ایرانی و وابستگان شاه که همگی در اتاق انتظار گرد می‌آمدند و یکی یکی با زور برای ملاقات دکتر راه خود را باز می‌کردند. اکثریت آن‌ها بیماری‌های چشمی داشتند که می‌بایست عمل می‌شدند. خانم‌های ایرانی با درجه‌ی طبقاتی بالا هرگز انتظار نداشتند که پیشاپیش دیگران دیده شوند. به عنوان درس، این را آموخته بودند که باید به نوبت معاینه شوند .“
در سال 1919م [1298ش]، اولین دوره‌ی سه ساله‌ی آموزش پرستاران به اتمام رسید و نخستین دانش آموختگان پرستاری ایران فارغ التحصیل شدند . بیمارستان روسیه که توسط صلیب سرخ آن کشور مورد حمایت قرار می‌گرفت، به صورت عملی، تنها به روس‌ها خدمت رسانی کرده و توسط پزشک سفارت روسیه مدیریت می‌شد. بر اساس گفته‌ی ویشارد، این بیمارستان در سال 1907م [1286ش] گشایش یافت. ” یک بهداری همچنین در ساختمان‌های بریگارد قزاق روس، در جایی که بریگارد و خانواده‌ی آن‌ها حضور داشتند وجود داشت و بیش از یک هزار مورد مشاوره‌ی ماهانه در این بهداری انجام می‌گیرد و دواخانه‌ی آن نیز مجانی است“ . ” راهِبان فرانسوی (دختران خیریه Fills de la charité)“ نیز یک دواخانه - بیمارستان کوچک در تهران داشتند . در نهایت، یک دواخانه مربوط به سفارت بریتانیا نیز وجود داشت که ”  اتاق‌های مشاوره برای مردان و زنان و یک اتاق عمل که به خانه‌ی پزشک انگلیسی سفارت پیوسته بود[وجود داشت] که بودجه‌ی آن توسط دولت انگلیس تأمین می‌گردید. مشاوره‌های طبّی نیز مجانی بود“ .
در سال 1922م [1301ش]، چهار بیمارستان شهری و دو بیمارستان ارتشی ایرانی در تهران موجود بود. کهن‌ترین و بزرگ‌ترین آن‌ها بیمارستان دولتی یا شاهنشاهی (مریض‌خانه‌ی دولتی) بود که در سال 1874م [1253ش] (به بالا بنگرید) با ظرفیت اسمی 50 تخت ساخته شده بود که با در اختیار قرار گرفتن بودجه، این تعداد افزایش می‌یافت. بیشتر بیماران درمان شده کسانی بودند که به مالاریای حاد مبتلا بودند. در هنگام تابستان، بسیاری از آنان در باغ (زیر درختان) تحت درمان قرار می‌گرفتند. کارمندان این بیمارستان شامل یک سرپرست پزشکی، یک جراح، یک کمک جراح، یک پزشک، یک پزشک‌یار، یک وردست جراح و یک وردست پزشک بود که با بیمارانی که جهت مشاوره مراجعه می‌کردند، سر و کار داشتند. کارمندان پرستاری شامل یک پرستار آموزش دیده، دو کمک پرستار و 6 خدمتکار بودند. در این بیمارستان، 499 بیمار بستری (شامل 450 مرد، 32 زن و 17 کودک)، از مارچ 1923م [اسفند 1301ش] تا مارچ 1924م [اسفند 1302ش] تحت درمان قرار گرفتند. در طیّ همین دوره‌ی زمانی، 6450 بیمار سرپایی نیز درمان شدند. جدا از پیگیری بیماران ورودی و خروجی، منبع داده‌ی دیگری وجود ندارد . تا نوامبر 1915م [آبان 1294ش]، دو پزشک سفارتخانه‌ی آلمان (دکتر ایلبرگ و دکتر بکر)، بیمارستان شاهنشاهی را مدیریت می‌کردند. پس از رهسپار شدن آن‌ها، پزشکان ایرانی، بیمارستان را به دست گرفتند. در سال 1917م [1296ش]، روس‌ها از بیمارستان، کارکنان و تجهیزات آن کم و بیش استفاده کردند و از این قرار در سال 1918م [1297ش]، بیمارستان می‌توانست فقط 30 بیمار را پذیرش کند.
دولت بریتانیا پیشنهاد کمک در مدیریت و بهبودی آن را ارائه داد و دولت ایران نیز آن را پذیرفت. در نتیجه در سال‌های 23-1919م [1298-1302ش]، دولت بریتانیا به بازسازماندهی بیمارستان دولتی تهران (با 90 تخت) کمک نمود و کارکنان آن را مورد حمایت قرار داد. (دکتر ا.آر. نلیگان، پزشک سفارتخانه‌ی بریتانیا و دکتر آی. اسکات، سر کارمندان طبّی بخش تلگراف هند - اروپایی (IETD)، همچنین امکانات و تجهیزات طبّی را همانگونه که شرکت نفت (ایران و انگلیس، APOC) انجام داد، مهیا نمود. دکتر لقمان الدوله، سرپرست بیمارستان بود و توسط سه پزشک ایرانی یاری داده می‌شد (دکتر لسان شمس لسان الحکما، دکتر میرزا محمد خان علایی و دکتر موسی خان و نیز توسط دکتر نلیگان و دکتر اسکات). به دلیل حضور پزشکان بریتانیایی در این بیمارستان، بیمارستان خیلی زود به عنوان ” بیمارستان انگلیسی“ مشهور شد. از آنجا که دولت ایران هیچ حمایت حقیقی از فعالیت این بیمارستان به عمل نمی‌آورد، کارکنان آن که به حال خود رها شده بودند و حقوق‌شان پرداخت نشده‌ بود، بریتانیایی‌ها را برای بروز این مشکلات سرزنش می‌کردند. امّا پزشکان بریتانیایی، فقط مشاوره دهنده بودند و مسئولیت تصمیم گیری را نداشتند. از این رو، دخالت بریتانیایی‌ها در امور بیمارستان موجب خجالت زدگی آن‌ها می شد. از آنجا که شرایط سیاسی بسیار ضد بریتانیایی شده بود، بریتانیای کبیر کمک خود را در سال 1923م [1302ش] باز پس گرفت. از شرکت نفت (ایران و انگلیس) خواسته شد که رسیدگی به بیمارستان را به عهده گیرد. شرکت پذیرفت، به شرطی که نقش بریتانیا در بیمارستان استمرار یابد، امّا دولت ایران آن را نپذیرفت. از این رو APOC این شرایط را کنار گذاشت و رسیدگی به امور بیمارستان را از سر گرفت ولی به روشنی عنوان نمود که می‌تواند مساعده را در هر زمان، بدون اعلام قبلی، متوقف نماید. همچنین مدیریت مشارکتی بیمارستان توسط APOC و پزشکان ایرانی را نیز پذیرفت .
امکان ساخت ” بیمارستان وزیری“ توسط اقدام میرزا عیسی تفرشی، وزیر متوفی در سال 1892م [1271ش] (یکی از وزرای ناصرالدین شاه) فراهم شد. او یک سوم از ثروت خود را جهت ساخت و فعالیت یک بیمارستان کوچک و نیز مسجدی که او در آن دفن شده بود به ارث گذاشت. آشکار است که ترکیب مسجد و مدرسه و قبر بنیان‌گذار از رسم سنتی دارالشفاء مدل برداری شده بود. ساخت بیمارستان در سال 1898م [1277ش] زیر نظر مقام روحانی، حاج شیخ هادی نجم آبادی که متولی موقوفه‌ی وزیری بود، آغاز شد. بیمارستان در سال 1900م [1279ش] تکمیل گردید. بیمارستان دو پزشک، یکی به نام ابوتراب برانی در بخش طبّی و دکتر ولف (یک آلمانی) که به بخش جراحی رسیدگی می‌کرد، در اختیار داشت. پس از فوت نجم آبادی، کار بیمارستان مختل گردید زیرا بنیادهایی که نجم آبادی آفریده بود، منابع مالی بیمارستان را به زیر سؤال می‌برد. سپس بیمارستان توسط یوسف بزرگمهر (اعلم السلطنه) مدیریت شد . در نتیجه، بیمارستان هیچگاه به شکل مناسبی کار نکرد و از این رو، دولت در سال 1918م [1297ش]، مدیریت آن را به دست گرفت. بیمارستان 30 تخت برای بیماران طبّی و جراحی داشت. سرپرست بیمارستان، ارشد پزشکی همان زمان بود. او همچنین در دانشکده‌ی پزشکی تدریس و به عنوان جراح بیمارستان خدمت می‌کرد. سه دانشجوی سال آخر به عنوان دستیاران وی محسوب می‌شدند. هشت پرستار که دو نفر از آن‌ها زن بودند نیز در بیمارستان خدمت می‌کردند. طی سال‌های 24-1923م [03-1302ش]، بیمارستان 344 بیمار را پذیرفته و 1104 بیمار سرپایی را تحت درمان قرار داد. در سال 1936م [1315ش]، بیمارستان به وزارت سلامت انتقال یافت .
سوم، بیمارستان زنان که یک بیمارستان کوچک با 20 تخت بود، تنهادر سال 1918م [1297ش] به صورت کامل فعال بود. پیشنهاد بیمارستان توسط امیراعلم در 5 می 1915م [14 اردیبهشت 1294ش] صادر گردید. دولت این طرح را در 20 ژولای 1915م [28 تیر 1294ش] پذیرفت و یک ساختمان دولتی به عنوان مکان اولیه‌ی بیمارستان تعیین گردید. چنین به نظر می‌آید که دو قابله‌ی فرانسوی جهت آموزش قابله‌های ایرانی استخدام شده بودند امّا به دلیل رخداد جنگ جهانی، این امر انجام نگردید. از این رو، مادام فراسکینا که به عنوان قابله در اروپا آموزش دیده بود و در تهران کار می‌کرد، درگیر این امر گردید. در زمانی که بیمارستان به صورت رسمی گشایش یافت، پول فراوانی گرد آوری شده ولی برای فعال سازی بیمارستان کافی نبود. در سال 1916م [1295ش] پولی نبود که 50 تخت و تجهیزات دیگر را بتوان خریداری نمود ولی دولت ایران 3600 تومان برای پرداخت کارکنان اختصاص داد. در نتیجه، بیمارستان به عنوان یک دواخانه‌ی سرپایی زنان فعالیت نموده و از مارچ 1924-1916م [اسفند 1303-1295ش] تحت مدیریت دکتر علی رضا بهرامی مؤدّب‌السلطنه قرار گرفت. در سپتامبر 1918م [شهریور 1297ش]، وزیر اوقاف تلاش نمود تا منابع مالی برای آن را افزایش دهد تا بتوان ساختمان را به صورت مناسبی تجهیز و آن را به صورت یک بیمارستان واقعی درآورد. او فقط توانست بودجه‌ی خرید شش تخت را فراهم آورد و از سپتامبر تا مارچ 1919م [از شهریور تا اسفند 1297ش] حدود 60 زن در آنجا زایمان کردند. در این مدت، مادام فراسکینا، 10 زن ایرانی را برای مامایی تربیت کرد. پس از پایان جنگ جهانی، بودجه‌ای برای بنیان یک بخش بیماری‌های داخلی و جراحی (زایمان) در بیمارستان زنان که توسط دکتر سعید ملک لقمان الممالک هدایت می‌شد، فراهم گردید. مادام فراسکینا با یک پزشک زن فرانسوی به نام دکتر درمس که در آنجا تا سال 1934م [1313ش] ماند، جایگزین شد . پس از آن، این بیمارستان به عنوان مرکز تربیتی مدرسه‌ی طبّ زنان و نیز بیمارستانی برای امور زایمان فعالیت نمود. طیّ سال‌های 24-1923م [03-1302ش]، 107 بیمار پذیرفته شدند که 20 نفر از آن‌ها به مالاریا مبتلا بودند. تعداد 1324 بیمار سرپایی تحت مداوا قرار گرفتند که از آن‌ها 192 نفر دچار مالاریا بودند. در سال 1921م [1300ش]، مدرسه‌ی طبّ زنان، 13 دانشجو داشت که به خانواده‌های برجستگان تعلق داشتند. دستورالعمل‌های آموزشی بیمارستان به زبان فرانسوی بود. آن‌ها یک دوره‌ی آموزش سه ساله با تمرکز بر بیماری‌های زنان و زایمان را طی می‌کردند. در زمان فارغ التحصیلی به کسب درجه‌ی‌دیپلم موفق می‌شدند؛ هر چند آن‌ها طبیب نبودند ولی بسیار گسترده‌تر از ماماها آموزش دیده بودند .
چهارم، به اصطلاح بیمارستان مرسوم به فارابی در یک باغ مستقر بود که دولت ایران تملک آن را در سال 1921م [1300ش] به دست آورده بود. از سال 1921م [1300ش] تا سال 1940م [1319ش]، با وجود بسیاری از گسست‌ها، این بیمارستان به عنوان یک بیمارستان وابسته به شهرداری (بیمارستان شماره‌ی 2) فعال بوده است. این بیمارستان پس از آن به دانشکده‌ی پزشکی دانشگاه تهران تحویل داده شد . گیلمور از بیمارستان فارابی یادی نکرده است ولی این بیمارستان باید همان بیمارستانی باشد که به عنوان بیمارستان شهرداری از آن نام برده و از سال 1924م [1303ش] برای چند سالی وجود داشته است. این بیمارستان 72 تخت (30 طبّی، 32 جراحی، 10 ایزوله)، یک جراح، چهار پزشک، یک چشم پزشک، یک سرپرست آزمایشگاه، سه اینترن پزشکی، 12 پرستار مرد، 6 پرستار زن و دو داروساز داشته است. بیماران از سراسر ایران در دواخانه‌ی آن تحت درمان قرار می‌گرفتند. در سال 1923م [1302ش] بیمارستان، 818 بیمار را پذیرفت و حدود 50 الی 80 بیمار سرپایی روزانه ویزیت می‌شدند. همانند بیمارستان شاهنشاهی، بسیاری از بیماران به صورت سرپایی در هوای آزاد (بعضی در چادرها و بعضی نیز در سایه درختان باغ بیمارستان) تحت مدوا قرار می‌گرفتند. هر چند که مالاریا یکی از عمده‌ترین بیماری‌ها بود ولی هیچکدام از تخت‌ها پشه بند نداشتند. بودجه‌ی ماهانه بیمارستان 575 تومان بود که 25 تومان صرف پرداخت حقوق کارکنان می‌شد .
افزون براین، دو بیمارستان وابسته به ارتش در تهران بود که ویژه‌ی امور درمان پرسنل ارتش بودند. یکی از آن‌ها در خارج تهران قرار داشت و به بیمارستان نظامی احمدیه معروف بود. این بیمارستان، 150 تخت داشت که امکان افزایش ظرفیت به 250 تخت را دارا بود و در یک سربازخانه قدیمی قرار داشت که در سال 1924م [1303ش] تحت مدیریت روس‌ها (مدیر، جراح و پزشک ارشد) بود. دکتر امیرخان، سربازخانه را به بیمارستان تغییر داد و در سال 1914م [1293ش] آن را گشایش نمود. بیمارستان نظامی دیگری در مرکز تهران بود که ظرفیت آن 50 تخت بود ولی برای پذیرش 100 بیمار بستری توسعه یافت. این بیمارستان، یک دواخانه‌ی مهم وابسته به خود نیز داشت. خدمات بسیار خوب بود. از بیماران به خوبی مراقبت می‌شد ولی گند زدایی منظمی برای البسه و رختخواب‌ها وجود نداشت. همچنین، هر هنگ، یک پزشک و دواخانه‌ی ویژه‌ی خود را داشت. از این رو چنین به نظر می‌آید که ارتش دارای سازمان طبّی بهتری به نسبت جامعه‌ی شهری بود .
در نهایت، برای جامعیت بحث باید به وجود بیمارستان روانی یا دارالمجانین اشاره کنیم. تا سال 1905م [1284ش] هیچگونه تسهیلاتی در تهران برای پذیرش و درمان بیماران روانی وجود نداشت. امّا در آن سال، پس از شکایات به پلیس پیرامون آدم‌های دیوانه‌ای که به صورت برهنه در خیابان‌ها رفت و آمد می‌کردند، سعید السلطنه (رئیس نظمیه) آن‌ها را به بیمارستان شاهنشایی فرستاد. در مشاوره با خانم دکتر لوف و دکتر ابوتراب، یک بخش روانپزشکی با بودجه‌ی وزارتی در آنجا ساخته شد. به نظر می‌رسد که این بخش شامل چهار یا پنج اتاق کوچک بوده که با یک درب آهنی بسته می‌شد و در یک بخش جدا از بیمارستان شاهنشاهی جای داده شده بود. از آنجا که رسیدگی به بیماران روانی از مسئولیت‌های نظمیه بود، طرح ساخت یک نهاد روانی مجزا و بزرگ‌تر در اکبر آباد توسط ژنرال وست هال سوئدی که رئیس کل نظمیه‌ی تهران (24-1922م [03-1301ش]) بود، به اجرا درآمد. ساختمان، چهار اتاق همراه با چهار اتاق در زیرزمین داشت. در یکی از اتاق‌های زیرزمینی، چهار حجره‌ی کوچک باریک و تاریک برای نگهداری بیماران آشفته و پریشان حال موجود بود. درمان بیماران به صورتی ناهنجار ارائه می‌شد. یک سامان دهنده به ازای هر 50 بیمار وجود داشت. سامان دهندگان که قلدر بودند، برای ایجاد نظم از خشونت استفاده می‌کردند و غذای دریافتی بیماران نیز بد و ناکافی بود. به صورت کوتاه، بیماران نه تنها از بیماری در رنج بودند بلکه درمان ناچیزی دریافت می‌کردند، گرسنه بوده و غذای بدی نیز به آن‌ها داده می‌شد. بر اساس گفته‌ی شهری که به دوره‌ای بعد اشاره می‌کند، منهای بیماران روانی، در اکثر موارد، افراد به دلایل غیر طبّی، مالی و یا سیاسی، در بیمارستان روانی نگهداری می‌شدند .

آبادان

از سال 1914م [1293ش]، شرکت APOC خدمات پزشکی برای کارکنان خود را فراهم آورد. خدمات رایگان این شرکت (شامل درمان‌های دندانپزشکی) به جمعیت محلی که هیچگونه ارتباطی با آن نداشتند نیز گسترش یافت. بیمارستان آبادان، یکی از مدرن‌ترین بیمارستان‌ها در خاورمیانه بود.این بیمارستان یکی از سه بیمارستانی بود کهAPOC راه‌اندازی کرد (به اهواز و مسجد سلیمان بنگرید). همچنین 12 دواخانه‌ی مجزا، 9 دواخانه در میدان‌های نفتی، یکی در محمره، یکی در بوارده و دیگری در پالایشگاه فعالیت داشتند.
بیمارستان آبادان دارای ظرفیت 100 تختخواب (36 تخت برای کارکنان مدیریتی و 60 تخت برای کارگران به اضافه‌ی بخش‌های خصوصی ویژه)، یک بخش سرپایی، یک دواخانه، یک بخش جراحی دندان، یک اتاق عمل، آزمایشگاه آسیب شناسی، ایستگاه گند زدایی و تجهیزات اشعه‌ی ایکس بود. در سال 1926م [1305ش]، بیمارستان آبادان، بیش از 180 هزار بیمار یا حدود 500 بیمار در روز مداوا کرده بود. در آن زمان، جمعیت آبادان 30 هزار نفر بود و روندی افزایشی از خود نشان می‌داد. شرکت APOC یک متصدی پزشکی ارشد، دو متصدی پزشکی مقیم، یک متصدی پزشکی ویزیت کننده، یک جراح مشاور، یک پاتولوژیست و یک چشم پزشک را استخدام کرد. این کارکنان با 26 پرستار محلی (زیر نظر سرپرستار اروپایی) و هشت پرستار اروپایی حمایت می‌شدند .

اهواز

در سال 1914م [1293ش] و یا همین حدود، اهواز یک جمعیت تخمینی 12 هزار نفره داشت و هیچگونه نهاد پزشکی مدرنی در آن دیده نمی‌شد . در سال 1906م [1285ش]، یک دواخانه با حمایت کنسولگری بریتانیا باز شد که در آن در سال 1908م [1287ش] به صورت میانگین روزانه تعداد 85 بیمار، ویزیت می‌شدند . از 6 می تا 17 دسامبر 1908م [از 16 اردیبهشت تا 26 شهریور 1287ش]، دواخانه تعطیل شد زیرا ”فاضل الهی“ دستیار بیمارستان، مجبور شد که کنسول بریتانیا را در زمان مأموریت وی همراهی کند. این رویداد موجب پریشان حالی و بیم بخشی از جامعه شد و ”جامعه تعدادی از نمایندگان برجسته‌ی خود را مأمور نمود تا استدعا نمایند که دستیار بیمارستان ناصری [در اهواز] در بیمارستان بماند و چنانچه اینگونه نشود آنچه را که بر سر آن‌ها خواهد آمد، حزن انگیز ترسیم نمودند“ . دولت بریتانیا، دواخانه را به یک بیمارستان شهری تغییر شکل داد؛ هر چند که تاریخ دقیق این رویداد، آشکار نیست. اولین گفتار از بیمارستان شهری به سال 1918م [1297ش] برمی‌گردد یعنی زمانی که کمک دستیار (عطا محمد) به آن ملحق گردید . یک سال بعد بیمارستان شهری از یک دواخانه‌ی خیریه به یک بیمارستان 30 تختخوابی تغییر ماهیت داد. بریتانیا امیدوار بود که فعالیت‌های این بیمارستان را به شوشتر و دزفول گسترش دهد و از این رو بر ارزش‌های سیاسی آن پافشاری‌کرد:
” به جز پرداخت حقوق به جراح و کمک جراح، این یک بیمارستان شهری خودگردان است که امید است بتوان چیدمان گسترش فعالیت‌های آن را در آینده به دزفول و شوشتر فراهم نمود. هر چند که هزینه‌ی دارو چشمگیراست و تا این اواخر کاملاً بر دوش عایدات عراق بوده است ولی بدون شک این هزینه می‌تواند مانع فعالیت بیمارستان در آینده (در صورتی که از حمایت‌های محلی برخوردار نباشد) شود“.
بیماران تمام طبقات، از بختیاری، کهگیلویه و لرستان به اینجا مراجعه می‌کنند و بدون شک، ارزش سیاسی آن را نمی‌توان نادیده گرفت.
جراح بیمارستان همچنین مسئول سازمان‌دهی شهرداری است و از این رو می‌تواند کنترل بهسازی شهر را در دست داشته باشد، پاکیزگی و نظافتی که چشمگیرانه با هر نوع دیگر که در شرق وجود دارد، قابل مقایسه خواهد بود“ .
در سال 1921م [1300ش]، گزارش شده که بیمارستان شهر 2236 بیمار سرپایی و 221 بیمار بستری را تحت درمان قرار داده و 14 جراحی عمده و 175 جراحی کوچک را به انجام رسانده بود. این نتیجه‌ی خوبی بود؛ زیرا در همان سال، جراح فوت کرد و جایگزینی برای وی نبود. بنابراین، کنسول تصمیم به توقف فعالیت بیمارستان و باز زنده سازی دواخانه‌ی خیریه نمود . در نتیجه، احتمالاً به دلیل فقدان بودجه، بیمارستان شهر در مارچ 1922م [اسفند 1300ش] بسته شد. دواخانه‌ی خیریه نیز در نوامبر 1922م [آبان 1301ش] بسته شد. تلاش‌هایی صورت گرفت تا یک دواخانه‌ی شهری با بودجه‌ی اهدایی عمومی گشایش یابد . چنین به نظر نمی‌آید که این امر صورت گرفته باشد زیرا چیز دیگری در این مورد شنیده نشده است. شاید این تلاش فرو گذاشته شده بود؛ زیرا در سال 1921م [1300ش] آشکار شد که شرکت APOC (شرکت نفت ایران و انگلیس) یک بیمارستان جدید در اهواز تأسیس خواهد کرد که شامل یک متصدی پزشکی و دو پرستار خواهد بود. در حقیقت، این بیمارستان در سال 1922م [1301ش] فعال بود . این بیمارستان، همان تجهیزات و امکانات، کارکنان و ظرفیت بیمارستان‌های دیگر APOC در آبادان و مسجد سلیمان را دارا بود .


اراک

گفته شده است که در سال 1914م [1293ش] جامعه‌ی میسیونری کلیسای بریتانیا (CMS) یک بیمارستان در اراک یا سلطان آباد (شهری با حدود 20 هزار سکنه)، بنیان گذاشت . امّا به هر حال، به نظر نمی‌آید که این بیمارستان فعالیت خود را آغاز کرده باشد و حتی اگر فعالیت داشته است، به نظر نمی‌آید چندان پایدار بوده است زیرا از فعالیت این بیمارستان و یا CMS اصلاً در تاریخ محلی اراک یادی نشده است . افزون بر این، در آثار به جا مانده از CMS (لینتون، رایس و غیره)، هیچگونه ذکری از هر گونه فعالیت در اراک به چشم نمی‌خورد؛ در حالی که آن‌ها تسهیلات پزشکی خود را در اصفهان، یزد، کرمان و شیراز فهرست می‌نمایند. با این وجود، در سال 1926م [1305ش]، ادونتیست‌ها که یک فرقه‌ی پروتستان هستند، دواخانه‌ای را در سلطان آباد که توسط یک ایرانی (دکتر آرزو) هدایت ‌می‌شد، باز نمودند. این شخص کسی بود که پس از مدت کوتاهی، یک بیمارستان 15 تختخوابی را در اوایل دهه‌ی 1930م [دی 18-1308ش]، تأسیس کرد. در این دواخانه چهار هزار بیمار در سال و مجموعاً 12 هزار نفر، تحت درمان قرار گرفتند. بیماران بستری باید مقداری ثابت به صورت روزانه برای هر تخت پرداخت می‌کردند که این مبلغ به دشواری می‌توانست پنجاه درصد از هزینه‌ی فعالیت متغیر بیمارستان را پوشش دهد .


آشوراده

یک بیمارستان کوچک 14 تختخوابی توسط دولت روسیه در جزیره‌ی آشوراده در سال 1848م [1227ش] بنیان گذاشته شد که هدف آن درمان افراد نیروی دریایی روسیه و نیز کارکنان کنسولگری در کرانه‌ی دریای مازندران بود؛ ممکن است تاریخ تأسیس این بیمارستان زودتر بوده باشد . در سال 1844م [1223ش] ساختمانی در جزیره نبود. هولمز، این جزیر را در آن زمان چنین توصیف می‌کند: ” تنها مکان زیست، دو چادر است که از پارچه‌ی بادبان ساخته شده‌اند و بیماران در آن جا داده شده بودند. آن‌ها در این چادرها بی پناه بوده و یک ساختمان چوبی به عنوان بیمارستان در حال ساخت بوده است“ . بیست سال بعد، ملگان اُف گزارش کرد که چند ساختمان ساخته شده از چوب، در جزیره وجود داشته است که در میان آن‌ها ”بیمارستان و خانه‌ای برای هر دو پزشک (روسی و ایرانی) بوده است“ .، در توصیفی از جزیره در حوالی سال‌های 1900م [1279ش]، به اشاره‌ای به بیمارستان برنمی‌خوریم .

بندرعباس

با در نظر گرفتن این واقعیت که در سال 1914م [1293ش]، بندرعباس
20 هزار سکنه (تقریباً به همان اندازه‌ی بوشهر) داشته است  ولی هیچگونه تسهیلات پزشکی و حتی پزشک ایرانی موجود نبوده است ، جای شگفتی نخواهد بود که کنسول بریتانیایی آن را اینگونه بیان ‌کند که ” به صورت حزن انگیز یک دواخانه‌ی خیریه ‌به دلیل وجود تعداد عظیمی از مردمان بسیار فقیر در بندرعباس مورد نیاز است. یک دواخانه تحت نظر متصدی پزشکی قرنطینه در مارچ 1906م [اسفند 1285ش] باز شد که در رفع رنج‌های مردمان اثری سترگ داشت و این اثر، در ورای اثر سیاسی بود که چنین نهادهایی معمولاً در ایران داشته‌اند“ . هر چند که دواخانه به خوبی مورد پذیرش قرار گرفت و سود عظیمی را برای مردمان به همراه داشت، کنسول چنین اظهار نظر نمود:
” در همین زمان، مصلحت در اختیار قرار دادن تجهیزات یک دواخانه‌ی خیریه در دستان یک فرد مادون که نمی توان مانع از گرفتن پول توسط او شد و در طبابت خصوصی خود غرق شده است، به نظر می‌رسد که پرسش انگیز باشد و حقیقت موضوع آن است که این فرد مذکور خود متصدی پزشکی قرنطینه بوده و در استخدام ” مدیریت بهسازی ایران است“. نتیجه‌ی این عملکرد این خواهد شد که اثر نیک خواهی دواخانه از چشم کسانی که به دواخانه مراجعه می‌کنند محو گردیده و از این رو هیچگونه اثر سیاسی از دواخانه حاصل نخواهد آمد“ . بنابراین، کنسول چنین استدلال نمود که دواخانه باید از ایستگاه قرنطینه به کنسولگری جدید  که در سال 1909م [1287ش] آماده می‌شد، تغییر مکان دهد. ” دواخانه‌ی خیریه در حقیقت یک عطیه برای فقرایی بود که در بندرعباس ازدحام کرده بودند و هم اکنون درمان رایگان دریافت می‌کردند، جا به جایی دواخانه از خانه‌ی متصدی پزشکی قرنطینه به کنسولگری موجب برجستگی بیشتر بریتانیا در نزد عموم مردم خواهد شد و بدین سان شرایط تندرستی و شادمانی آن‌ها با پرچم بریتانیا قرابت می‌یابد“ . از آن پس، مراجعه به دواخانه به صورت پیوسته رو به فزونی بود. گشایش دواخانه‌ی خیریه‌ی جدید در سال 1920م [1299ش] در تقویت میزان مراجعه کنندگان اثری چشمگیر داشت .
عمده‌ترین بیماری‌های تحت درمان در دواخانه، مالاریا، بیماری‌های چشمی و پوستی بودند که این سه بیماری میزان 5/52 درصد از کل پذیرش‌ها را در سال 1908م [1287ش] به خود اختصاص می‌‌داد . واکسیناسیون نیز انجام می‌شد . کنسول بریتانیای اعتقاد داشت که دواخانه اگر اثر سیاسی نداشته ولی رضایتمندی فراهم کرده است و نظر وی درست بود. زیرا هر چند که بریتانیا بر این نهاد سرمایه گذاری کرد، این نهاد توانست نیازهای عظیمی را رفع نماید؛ زیرا تنها نهاد پزشکی در شهر و در منطقه بود و خدمات آن نیز رایگان بود. بدین سان توانست حمایت محلی از سوی پرنفوذترین افراد در بندرعباس را به خود جلب نماید. برای مثال، در سال 1924م [1303ش] ”  کف اتاق عمل تعمیر شد و هزینه‌ی آن نیز توسط حاج شیخ احمد گله داری که یک تاجر محلی بود پرداخت شد. یک حلقه چاه در مجموعه‌ی دواخانه حفر شد که در رفع نیازها اقدام بزرگی بود و هزینه‌ی آن نیز توسط حاجی مختار دیوانی که تاجر دیگری بود پرداخت شد. این شخص هزینه‌ی ساخت ده اتاقک را به عنوان اقامتگاه برای افراد فقیر که از دهکده‌ها جهت درمان به دواخانه می‌آمدند قبول نموده است. زمانی که اتاقک‌ها به اتمام برسند موجب اطمینان خاطر برای فقرا خواهد شد“ . مشابه همین، در سال بعد ” سقف با هزینه‌ی پرداخت شده توسط حاج مختار دیوانی دوباره گچ کاری شد و حاج شیخ احمد گله داری نیز هزینه‌ی معادل 520 ریال (برای داروهای اضافی و البسه) پرداخت کرد“ .

بوشهر

بوشهر با 24 هزار سکنه  به نسبت بندرعباس یا لنگه (با اندازه‌ی جمعیت مشابه)، تعداد مراجعین بالاتری را به دواخانه داشت. این روند ممکن است برخاسته از این واقعیت باشد که بریتانیا در سال 1870م [1249ش] (اگر نه پیش‌تر) یک دواخانه کلاس درجه دو در بوشهر داشته است. فعالیت این دواخانه نه تنها به دلیل اینکه تنها تسهیلات پزشکی مدرن در شهر بود بلکه به خاطر آن که خدمات طبّی آن نیز رایگان بود، با موفقیت توأم گردید . در نتیجه، تعداد بیماران پیوسته رو به فزونی بود (جدول 5 را بنگرید). آمار، نشان دهنده‌ی آن است که بالاترین میزان مراجعه‌ی روزانه در زمان اوج هوای گرم (خرداد، تیر و مردادماه) بوده است . بسیاری از بیماران، زن و کودک بودند و این روند ادامه داشت. همانگونه که داده‌های در دسترس نشان می‌دهند (جدول 6 را بنگرید) تعداد مراجعین به دواخانه نیز رو به فزونی بود .
نخستین بار در سال 1907م [1286ش]، از دواخانه به عنوان بیمارستان یاد می‌شود  و معمولاً پس از آن به عنوان بیمارستان - دواخانه و در سال 1922م [1301ش] به عنوان بیمارستان شهری بوشهر یا دواخانه‌ی مقیمی بوشهر و بیمارستان خیریه نامیده می‌شود . شایستگی بیمارستان را بر اساس این واقعیت می‌توان تعیین نمود که بیمارستان توانست در سال 1907م [1286ش] بیماران بستری را پذیرش نماید و آنچه به عنوان یک جراحی عمده محسوب می‌شد (مانند لیتوتومی و برداشت سنگ پیشابراه) در توان انجام این بیمارستان بود و در آنجا انجام می‌گردید. عمل‌های کوچک به صورت عمده شامل کشیدن دندان، تخلیه آبسه و برداشتن واکس و جرم بود .
مالاریا، بیماری‌های پوستی، بیماری‌های چشمی، کرم‌ها و بیماری‌های دستگاه تنفسی، مهمترین بیماری‌هایی بودند که در این بیمارستان تحت درمان قرار می‌گرفتند . امّا بر اساس نظر پزشکان، ”  آماری که ارزشمند باشد تا نشان دهنده‌ی گستردگی و ویرانگری بیماری‌ها باشد وجود ندارد“ . عمده‌ی هزینه‌ی بیمارستان مربوط به حقوق کارکنان اروپایی بود. دارو از اروپا وارد و همچنین در بازار محلی خریداری می‌گردید . مدرن‌ترین شیوه‌ها و درمان‌ها به محض معرفی (در اروپا) در دسترس عموم قرار می‌گرفتند. برای مثال، با افتخار، نمایندهی سیاسی گزارش کرد ” درمان موفقیت آمیز موارد جذام با داروی جدید Nastine که توسط پروفسور دایک پاشا راه اندازی شد [انجام می‌گردد]“ . 

ساختار درمانی شهر به چنان پایه‌ی موفقیتی نایل شد که در سال 1908م  [1287ش] چنین گزارش گردید که ” بیمارستان در تمام دوازده ماه باز بوده است. به دلیل افزایش مراجعین، اتاق‌هایی که تاکنون توسط دواخانه در ساختمان مقیمی در نظر گرفته شده‌اند جهت برآورد نیازمندی‌ها، بسیار کوچک به نظر می‌رسیدند و اجتماع بیماران در حیاط ساختمان مقیمی، عامل چشمگیری از دردسر شده است و حکومت هندوستان با افتخار اجازه‌ی یک خانه‌ی جادار و فراخ، نزدیک مکان ساختمان مقیمی را صادر نموده است تا بیمارستان و دواخانه به آنجا منتقل شوند “. انتقال به املاک دیگر در سال 1912م [1291ش] یک واپس نگری بود که خوشایند به نظر نمی‌آمد. زیرا هر چند که ساختمان جایگاه خوبی داشت ” بسیار نامناسب برای پذیرش بیمار بود.“ از این رو کار برای کارکنان پزشکی را دشوار می‌کرد . ” فراهم آوردن یک بیمارستان آراسته در بوشهر بسیار درخواست گردیده و مورد بحث و گفتگو اعضاء برجسته‌ی جامعه قرار گرفت ولی پسندیده آن است که این مرکز درمانی سیمای توسعه یافته‌ای از دواخانه‌ی مقیمی موجود را به خود بگیرد تا اینکه به هر طریقی تحت الشعاع یک نهاد مستقل دیگر قرار گیرد“ . یکی از مشکلات عمده، مکان جدید آن بود که ساختمان در مالکیت یک ایرانی بوده که علاقهای به وضع موجود نداشت، بنابراین کارکنان پزشکی چنین برداشت کردند که به زودی به مکان بهتری نیاز خواهند داشت.
” تصمیم گرفته شد بودجه‌ای کم که با مشارکت ساکنین برجسته‌ی بوشهر گردآوری شده بود برای ساخت یک بیمارستان خوب اختصاص یابد. تا همین اواخر چنین به نظر می‌آمد که قصد بر آن بوده است که بیمارستان جدید توسط ایرانیان راه اندازی شود. یک پیشنهاد متقابل که با شدت از آن پشتیبانی می‌شد این بود که بودجه‌ی محلی در نظر گرفته شود تا بیمارستان جدید در مکانی که توسط مالک آن اهدا شده بود، احداث شود. امید آن می‌رود که حکومت هندوستان، سخاوتمندانه، اجازه راه اندازی بیمارستان جدید (که به جای دواخانه‌ی مقیمی خواهد بود) توسط کارکنان دواخانه‌ی مقیمی را صادر نماید و از آن بیشتر آن که حکومت هندوستان، شاید در هزینه‌های ساخت بیمارستان نیز کمک نماید. بی شک نیاز به زمان چشمگیری برای  انجام این تلاش‌ها وجود دارد. امّا چنانچه این تلاش‌ها هم راستا شوند برای ساخت و نگهداری یک بیمارستان خوب کافی خواهد بود“ .
بر اساس گفته‌ی رایت، با کمک مالی تجّار محلی، یک بیمارستان جدید در سال 1916م [1295ش] ساخته شد ، که البته این گفته درست نمی‌باشد. در حقیقت طرح ساخت یک بیمارستان و دواخانه‌ی مجانی از سالیان گذشته آغاز گردیده ولی به دلیل جنگ جهانی با تأخیر رو به رو شده بود. امّا این تنها در انتهای سال 1920م [1299ش] بود که ”  کار با بنّای مقیمی تحت نظر مهندس اجرایی بریتانیایی بنادر خلیج “ آغاز گردیده و اولین طبقه تقریباً در سپتامبر 1921م [شهریور 1300ش] تکمیل شد . انتظار می‌رفت که در سال 1922م [1301ش]، بتوان دواخانه را به این مکان بهتر نقل مکان داد؛ بنابراین، ” مکان کهنه ویران می‌گردد و بر پایه‌ی شرایط بهتر بهسازی، بازسازی ‌می‌شود“ . در سال 1922م [1301ش] گزارش شد که ”  کار بر روی بیمارستان خیریه‌ی جدید که با اعانه‌ی مردمی ساخته شده بود تا پایان این سال به صورت عملی کامل گردید. امّا تجهیزات هنوز مانده است که خریداری شوند. امید آن می‌رود که بتوان آن را در سال جدید گشایش نمود .“ که در حقیقت اینگونه نیز شد.
”بیمارستان جدید در آوریل 1923م [1302ش] راه اندازی شد. طراحی آن به گونه‌ای است که ترکیبی است از یک سو میان آنچه برای یک بیمارستان مورد نیاز است و از سوی دیگر بیانگر اندیشه‌های ایرانیان در معماری است که با شرایط ناکافی بودن بودجه برای ساخت آن خودنمایی می‌کند. در نتیجه در زمانی که راه اندازی شد فاقد روشنایی برق، منبع آب، آشپزخانه، بخش‌هایی برای کارکنان و سیستم فاضلاب بهداشتی بود. با خرید دو موتور برق، روشنایی در ساختمان امکان پذیرگردید و به لطف شرکت نفت (ایران و انگلیس) سوخت مجانی نیز برای انرژی آن تأمین شد. یک فاضلاب رو به دریا، همراه با آبریزگاه‌های همگانی احداث شد و یک منبع آب بر روی سقف گذاشته شد که با پمپ الکتریکی خودکار، آب آن از چاهی که ساخته شده بود، تأمین می‌گردید. یک آب انبار نیز ساخته شده است که آب آن با یک پمپ دستی نیمه چرخشی و به منبع آب دیگری که روی سقف جهت تأمین آب اتاق عمل و دواخانه تعبیه شده بود، ریخته می‌شد. امّا تا زمانی که بخش کارکنان ساخته شود، بیمارستان فقط به صورت یک دواخانه‌ی صحرایی محسوب می‌شود .“
تسهیلات موجود هنوز برای پذیرش بیماران بستری کافی نبودند. بنابراین، بیمارستان به صورت یک دواخانه به کار خود ادامه داد؛ زیرا هنوز تجهیزات و نیز متصدی پزشکی ارشد وجود نداشتند . با پایان سال 1925م [1304ش]، کمبودها برطرف گردید و دواخانه‌ی مقیمی بوشهر و بیمارستان خیریه، به صورت کامل، فعالیت داشتند. با این وجود، هنوز مسائلی وجود داشت زیرا تقاضای زیاد مراجعه بیماران سرپایی از گسترش بخش بیماران بستری، جلوگیری می‌کرد . بیمارستان جدید با یک پزشک بریتانیایی و مدیریت یک کمیته شامل دو ایرانی و دو انگلیسی هدایت می‌شد . جدا از دواخانه که توسط دولت هندوستان نگهداری می‌شد، هیچ کمک پزشکی دولتی از هر نوع موجود نبود. بنابراین جراح مقیمی و کارکنان آن به صورت عملی تمام کارها و امور پزشکی بوشهر را به انجام می‌رساندند .
در سال 1929م [1308ش]، تغییرات چشمگیری در قالب بیمارستان خیریه انجام گرفت. در 9 فوریه [20 بهمن]، دواخانه‌ی مقیمی از بیمارستان برداشته شد و به مجتمع اقامتی انتقال یافت. این دواخانه فقط کارکنان اقامتی و خانواده‌های وابسته، مستخدمین و خانواده‌های بانک شاهی ایران و مستخدمین سه بنگاه اروپایی شامل شرکت میان رودان پرسیا، کمپانی مززرس زیگلر، مززرس آ و تیجی مالکوم، تحت مداوا قرار می‌داد. این انتقال به دلیل این واقعیت بود که در سپتامبر 1928م [شهریور 1308ش]، رئیس بخش مالی (رئیس مالیه) که به عنوان حکمران بوشهر در آن زمان بود به جراح مقیمی اطلاع داد که بیمارستان خیریه باید در دست مسئولان ایرانی باشد. برای ایجاد فشار برای قبولاندن این پیشنهاد، بلافاصله بخش گمرکات، مشارکت مالی خود را از بیمارستان برداشت. افزون بر این، به کارکنان خود دستور داد که از این به بعد به دواخانه‌ای که در بخش گمرکات باز شده بود و زیر نظر پزشکان ایرانی اداره می‌شد، مراجعه کنند. به زودی، پس از آن، اداره‌ی پست و بخش مالیه نیز در اقدامی مشابه، مشارکت مالی و بیماران خود را فراخواندند. مجموعاً آنچه که به عنوان پرداخت داوطلبانه‌ی شاهی نامیده می‌شد و 50 درصد در آمد بیمارستان را به خود اختصاص می‌داد چند صباحی به صورت نظام وار پرداخت گردید و در فصل آخر سال 1928م [دی 1307ش] نیز اصلاً پرداخت نشد. برای مسئولین بریتانیایی روشن بود که تمام این اقدامات برای ورشکسته شدن بیمارستان و نیز دستپاچه کردن بریتانیایی‌ها بوده است. در نتیجه، بریتانیا تصمیم گرفت پیوستگی خود را با بیمارستان خیریه در 9 فوریه‌ی 1929م [20 بهمن 1307ش] به کار گیرد، رابطه‌ای که 60 سال قدمت آن بود. مسئولیت پزشکی بلافاصله به دکتر بهرامی، متصدی ایرانی ارشد پزشکی قرنطینه انتقال یافت. این فرد توسط دکتر علی خان که کار طبّی را انجام می‌داد، یاری داده می‌شد. حکومت بریتاتیا، تمام منابع پزشکی و تجهیزات جراحی را به نصف تقلیل داده و نیمه‌ی دیگر را به دواخانه‌ی مقیمی منتقل کرد. در نتیجه، تجهیزات اتاق عمل ناکامل ماند و به بیماران با موارد شدید، نمی‌توانستند رسیدگی کنند. در زمان بازدید ژانویه‌ی 1930م [دی 1308ش] که به درخواست حکمران بوشهر انجام گردید، جراح مقیمی به این نکته اشاره کرد که ” بیمارستان از دیدگاه تجمل گرایانه تمیز نبوده و دانسته‌های دکتر علی خان نیز در مرتبه‌ی خیلی بالایی نبود و حتی در حقیقت از استانداردهای میانه نیز پایین‌تر بود “.

انزلی

بر اساس بیان روزنامه‌ی حبل المتین، در تابستان 1897م [1276ش]، یک گروه از پزشکان روسی به انزلی رسیدند و یک دواخانه را بنیان گذاشتند. آن‌ها از یک نوع خانه‌ی پیش ساخته شده استفاده کردند که در گفتار عامیانه به مقوایی مشهور بود و می‌توانستند آن را از هم جدا کنند و دوباره سرهم بندی نمایند. پزشکان روسی، مراقبت‌های پزشکی را برای افراد فقیر مجانی کرده بودند و به بیماران کینین و نیز یک نوع روغن چرب (مرهم) می‌دادند. آن‌ها اعمال جراحی انجام می‌دادند و از این رو بیماران فراوانی داشتند. بیماران ثروتمند بایستی برای خدمات پزشکی خود هزینه بپردازند و به آن‌ها نسخه می‌دادند تا از داروخانه‌ی جدید انزلی داروی خود را تهیه نمایند . آشکار نیست که این گروه از پزشکان روسی تا چه زمانی در انزلی ماندند و آیا اقدامی برای بنیان بیمارستانی در آنجا که در سال 1905م [1284ش] و یا در همین حدود تأسیس شد، انجام داده‌اند؟ در آن زمان، شهر حدود 8 هزار نفر سکنه داشت.
در سال 1908م [1287ش]، مردم انزلی از کمبود در بیمارستان شکایت کردند که نشان می‌دهد که بیمارستان پیش از این تاریخ تأسیس شده بود. قطعاً یک بیمارستان در سال 1907م [1286ش] وجود داشته زیرا روزنامه‌ی حبل المتین داده‌هایی در مورد درآمد و هزینه‌های آن به چاپ رسانده است. در سال 1911م [1290ش]، بیمارستان هنوز پابرجا بود زیرا مقاله‌ی یک روزنامه درباره‌ی قربانی یک مورد حمله که در آن بیمارستان تحت مداوا قرار گرفته بود، یاد می‌کند. در سال 1924م [1303ش]، بیمارستان شهرداری، تعداد 15 تخت داشت (که 10 تخت برای مردان و پنج تخت برای زنان) بوده است. افزون بر این، دواخانه و داروخانه نیز داشت. با وجود امکانات محدود آن (یک پزشک، دو پرستار روس و یک پرستار مرد)، نظر گیلمور این بود که بیمارستان، خدمات عالی ارائه می‌داده است. از مارچ 1920م تا مارچ 1924م [اسفند 1208ش تا اسفند 1302ش]، بیمارستان 375 بیمار بستری را تحت مداوا قرار داد که اکثر آن‌ها دچار مالاریا بودند و 3000 بیمار سرپایی نیز ویزیت شده بودند. بیمارستان هنوز در سال 1926م [1304ش] فعالیت داشت. در آن زمان، یک بیمارستان نیز برای زنان که فعالیت آن در سال‌های بعد نیز ادامه داشت موجود بود. در ظاهر این بیمارستان یک ساختمان دو طبقه با تعدادی اتاق بود که درست پشت شهرداری جای داشت .

گلپایگان

در سال 1915م [1293ش] به همه‌ی بریتانیایی‌ها دستور داده شد که ایران را ترک کنند. از این رو، بسیاری به بریتانیای کبیر بازگشتند. کشیشی جوان به نام جی.‌آر.‌آگارلند که در سال 1915م [1293ش] در اصفهان کار می‌کرد به اهواز رفت و در 1916م [1294ش] که وضعیت بی ثباتی ایران کمتر گردید، به اصفهان بازگشت. او در میان چیزهای دیگری که انجام داد، یک دواخانه را در گلپایگان که 15 هزار سکنه داشت، باز نمود. کار او توسط میرزا یوسف حکیم و میرزا ایوب حکیم مورد نظارت قرار گرفت. برای من روشن نیست که تا چه زمانی دواخانه پابرجا ماند ولی احتمالاً فقط برای مدت کوتاهی نیاز نیروی انسانی خدمات پزشکی را برای رویارویی با خشکسالی سالهای 18-1917م [96-1295ش] و سپس رخداد آنفولانزا، وبا و تیفوس در ایران را برآورده کرد .

همدان

حوالی سال 1907م [1286ش]، همدان جمعیتی حدود 60 هزار نفر داشت که برای این تعداد جمعیت، کمک‌های پزشکی به سختی فراهم بود. تا سال 1882م [1261ش]، میسیونرهای آمریکایی ای. دبلیو. آلکساندر را در اختیار داشتند که در همدان فعالیت می‌کرد و پس از او دکتر جی. هولمز در سال 1893م [1272ش] آمد که در یک بیمارستان، به همراه دواخانه‌ی کوچک فعالیت می‌کرد. دکتر جسی. سی ویلسون در سال 1891م [1270ش] و سپس در سال 1900م [1279ش] دکتر بلانش ویلسون استید به وی پیوستند. در سال 1903م [1282ش] دکتر آرتورفانک، بیمارستان یادبود لیلی رید هولت را برای مردان در همدان تأسیس کرد که در سال 1916م [1295ش] گسترش یافت. احتمالاً این همان بیمارستان یادبود ویپل زنان بوده که در سال 1921م [1300ش] از آن یاد شده و به روشنی پیش از این زمان نیز وجود داشته است. امّا به هر حال هر دو بیمارستان، دواخانه‌ی مشترک داشته‌اند. هر چند که او 10 تا 12 عمل در روز انجام می‌داد ولی در روزهای اولیه، هیچ دستیار ماهر و یا پرستاری در اختیار نداشت. بر اساس گفته‌ی مورتون،” یک بیمارستان سه طبقه‌ی مدرنی بوده که (دکتر فانک) طراحی نمود و به هر چیز جزئی آن نظارت کرد، به گونه‌ای که انگار او معمار، پیمانکار و سازنده بوده است“ . به دلیل کینه‌ورزی‌ها، بیمارستان در 18-1917م [97-1296ش]، به صورت چشمگیری دچار دردسر گردید. صلیب سرخ روسیه بیمارستان مردان را اشغال کرد و از این رو همه‌ی بیماران مجبور بودند که در بیمارستان زنان درمان شوند. هنگامی که صلیب سرخ روسیه بیمارستان را ترک گفت، این بیمارستان شبیه به خوک دانی بود و می‌بایست به صورت کامل تمیز شود. از آنجا که تمام رختخواب‌ها نابود و یا گم شده بودند، تشک و لحاف‌ها، بالش‌ها، ملافه‌ها و غیره می‌بایست مهیا شوند ولی زمانی که بیمارستان در حد پاکیزه شدن بود، سربازان روسی بی‌بند و بار، بیمارستان را برای شش هفته اشغال کردند و موجب آسیب تخمینی دویست تومانی به بیمارستان شدند. به فاصله‌ی کوتاهی پس از آن، سربازان بریتانیایی که بهتر رفتار می‌کردند، سر رسیدند. آنان اجازه خواستند که در بیمارستان منزل گزینند و این اجازه داده شد. در همین زمان، کار در دواخانه ادامه یافت ولی با تعداد مراجعین کمتر از قبل، زیرا دکتر فانک به سلطان آباد و تهران فراخوانده شده بود . در سال 1920م [1299ش]، بیمارستان بسته شد زیرا دکتر فانک تا مارچ 1920م [اسفند 1298ش] در مرخصی بود ولی دواخانه توسط دستیار او دکتر خاشاتور فعالیت می‌کرد. اکثر بیماران زن بودند. با این وجود، از آنجایی که ارتش بریتانیا هنوز بیمارستان مردان را در اشغال داشت، تعداد کمتری از زنان بیمار در بیمارستان پذیرش می‌شدند. با وجود این پس‌رفت‌ها، چهار کارآموز که همگی با سفر کردن دکتر فانک فارغ التحصیل شده بودند، گواهینامه‌ی پزشکی MD خود را دریافت کردند. دولت ایران برای همگی آن‌ها پروانه‌ی کار، به عنوان پزشک، صادر کرد . در سال 1921م [1300ش] دکتر خاشاتور، فعالیت دواخانه را ادامه داد در حالی که خانم زوکلر به طور منظم به او در معاینات و درمان موارد ویژه کمک می‌کرد. از آنجا که بیمارستان زنان برای چند وقتی مورد استفاده قرار نمی‌گرفته، یکی از اتاق‌های دواخانه به بخش بیمارستان برای مردان تبدیل شد و در همین زمان بیمارستان برای پذیرش زنان آماده گردید. با رسیدن دکتر دود (از ارومیه) و آقای ولز (از تبریز) و سه پرستار ایرانی (از ارومیه)، بیمارستان همدان به چنان درجه‌ی کارآیی پزشکی دست یافت که هیچگاه آن را ندیده بود. در سال 1921م [1300ش] دکتر فانک بازگشت ولی بیمارستان زنان به دلیل اشغال ارتش روسیه و نیز استفاده از آن به عنوان یتیم خانه‌ی کودکان آشوری، هنوز به تعمیرات عمده‌ای نیاز داشت. با این وجود، قصد او آن بود که بیماران زن را هر چه زودتر که تعمیرات به اتمام برسد، دوباره پذیرش نماید .
همچنین، یک بیمارستان 12 تختخوابی شهرداری در همدان وجود داشت که بخشی از آن در ساختمان شهرداری قرار می‌گرفت. این بیمارستان حوالی 1920م [1299ش] تأسیس شد که با مالیات بر حمل و نقل، تأمین مالی می‌شد و گرچه اقدامات درمانی خوبی نداشت ولی درمان‌های بهتری از آنچه بیماران در خانه دریافت می‌کردند فراهم می‌آورد. با این وجود، هیچ خدمت جراحی حتی از نوع بسیار ابتدایی نیز وجود نداشت .

اصفهان

اصفهان شهری بود با 60 هزار سکنه که تا سال 1883م [1262ش]، یک دواخانه با اتاق‌های انتظار برای هر جنس داشت که در جلفا اصفهان فعالیت می‌کرد که در سال 1880م [1259ش] تأسیس شده بود و از آن زمان به بعد توسط دکتر ای. اف. هورنل (از جامعه‌ی میسیونری کلیسای بریتانیا)، مدیریت می‌شد. ”  اتاق دیگری جداگانه به صورت یک بیمارستان طراحی شده بود که در آن موارد شدیدتر تحت درمان جراحی قرار می‌گرفتند“ . ماری برد از (CMS) یک دواخانه برای زنان مسلمان در بازار اصفهان، در سال 1891م [1270ش] باز کرد ولی برخلاف نظر عده‌ای بود و به زور حداقل پنج بار در طی 97-1894م [76-1273ش] آن را مسدود کردند امّا به دلیل حمایت‌های مردمی از سوی بیماران، پا برجا ماند . در سال 1894م [1273ش]، دکتر دونالد، اعمال طبّی را بر عهده گرفت و در سال 1896م [1275ش]، CMS یک بیمارستان با دواخانه در جلفا اصفهان باز کرد و پیشرفت بزرگی در بهبودی تسهیلات آن روی داد. در سال 1901م [1280ش]، دکتر کار چنین مشاهده کرد:
”زمانی که او آمد بیمارستان را در شرایط بسیار بد تعمیراتی یافت (بیشتر همانند یک کارونسرا بود تا یک بیمارستان) فقط با سه بخش، 6 بیمار مرد و 7 زن را پذیرفته بودند. در سال 1901م [1280ش]، یک بخش کامل زنان و 23 تختخواب برای مردان وجود داشت. در سال 1894م [1273ش]، هیچگونه پرستاری وجود نداشت و هر بیمار توسط دوست و یا بستگان خود مراقبت می‌شد. در سال 1901م [1280ش]، مراقبت‌های پرستاری توسط خواهر کانادایی «هلن مک کین» دچار دگرگونی گردید. در سال 1894م [1273ش]، حداقل بهداشت و پاکیزگی وجود داشت و بیماران با لباس‌های خود که اغلب پاره و چرکین بودند در بیمارستان دیده می‌شدند. در سال 1901م [1280ش]، بیماران ملافه تمیز و پوشاک بیمارستانی تمیز داشتند و استانداردهای بالایی از مواد ضد عفونی کننده در بیمارستان وجود داشت. بین 500 تا 600 بیمار در سال 1900م [1279ش] به بیمارستان مراجعه کردند و میانگین زمان بستری آن‌ها 14 روز بود“ .
 در سال 1902م [1281ش]، یک درمانگاه در خود اصفهان باز شد و در 1904 یک بیمارستان با زمین اهدایی توسط یک تاجر ثروتمند محلی ساخته شد. سپس یک بیمارستان زنان بنیان گذاشته شد و تحت نظارت دکتر «املینا استوارت» قرار گرفت . در سال 1915م [1294ش]، به دلیل اینکه به بریتانیایی‌ها دستور داده شد که آنجا را ترک کنند، بیمارستان بسته شد ولی آن‌ها در سال 1916م [1295ش] پس از آن که روس‌ها شهر را در ماه‌های همان سال اشغال کردند، دوباره بازگشتند .

کرمان

در سپتامبر 1897م [مهر 1276ش]، حکمران کرمان، بهجت الملک، بیمارستانی برای افراد فقیر در ارگ کرمان باز کرد که 20 تختخواب همراه با کادر پرستاری داشت. سرپرست پزشکی آن حاج محمد خان کرمانی بود . آیا این که بیمارستان در ورای زمان این حکمران پابرجا مانده است یا نه هنوز نامعلوم است. واقعیت آن است که در سال 1902م [1281ش]، در پناه فعالیت‌های CMS یک بیمارستان کوچک بنیان یافت که بخش مردان و زنان داشت و به طور مسلم نیاز عظیمی از شهر 50 هزار نفری را برآورده می‌کرد. در سال 1913م [1292ش]، یک بیمارستان بزرگ‌تر کامل شد که اکثر بودجه و زمین‌های اهدایی آن از سوی خود جامعه‌ی کرمانیان بومی فراهم شده بود. در دهه‌ی 1920م [دی 1308-1298ش]، این بیمارستان بزرگ‌تر و مدرن‌تر گردید . جدول 7 نشان می‌دهد که بیمارستان - دواخانه‌ی کرمان حتی در سالیانی که داده‌های آن در دسترس نیست مانند سال 1914م [1293ش]، مراجعه کننده‌های بسیار داشته است . در سال 1915م [1294ش]، دواخانه - بیمارستان CMS که به خوبی کار می‌کرد به دلیل کودتای محلی توسط دمکرات‌ها به صورت غیر قابل انتظاری، به افت عمده‌ای دچار شد که موجب رهسپار شدن موقتی کارکنان آن گردید . در سال 1916م [1295ش]، دواخانه - بیمارستان کرمان فعالیت نداشته است زیرا دمکرات‌ها اجازه بازگشت شهروندان بریتانیایی پرریخت و پاش (دمکرات‌ها به کارکنان پزشکی CMS این لقب را داده بودند) را ندادند . در سال 1917م [1296ش]، وضعیت سیاسی دوباره مساعد گردید و کارکنان CMS به کرمان بازگشتند. با این وجود، CMS کرمان مجبور بود که تقریباً همه چیز را از نو آغاز نماید زیرا تجهیزات پزشکی آن توسط دمکرات‌ها در زمان غیبت کارکنان، به تاراج رفته بود . با شروع سال 1918م [1297ش] تعداد مراجعان، چنانچه انتظار می‌رفت فزونی داشت. یک روند توسعه‌ی مثبت، در اختیار قرار گرفتن یک خودرو در سال 1925م [1304ش] بود که امکان بازدید روستایی را آسانتر میکرد. ” در گذشته دیدن بیماران روستایی به وسیله‌ی قاطر و اسب، 27 روز طول می‌کشید که هم اکنون همان سفر 24 ساعت انجام می‌شود“ .
شروع دوباره، امتیازات خودش را داشت. زیرا ساختمان‌های کهنه تنگ و ناکافی بودند و بنابراین طرح ساختمان‌های جدید آغاز گردید. در سال 1919م  [1298ش] گزارش شد که ”  کار ساختمان در مکان جدید استمرار داشته است و در آنجا بخش بیماران سرپایی جدید مردان، یک بخش جدید برای 28 تخت مردانه، آشپزخانه‌ی جدید و اتاق‌های انبار و بخشی از خانه‌ی جدید دکترها ساخته شده بودند“ . در سال 1925م [1304ش]، بیمارستان جدید نزدیک به کامل شدن بود. ” مجمتع حدود هشت آکر (جریب) اندازه داشته و مدرن‌ترین اشکال ساختمان‌ها، سر برآورده‌اند .“
درکرمان، با شروع سال 1910م [1289ش]، CMS یک دکتر زن (دکتر وست لیک) و دو پرستار (دوشیزه پاری و دوشیزه کاریک) در اختیار داشت که همراه با دکتر و خانم دکتر دودسون، تیم پزشکی را تشکیل می‌دادند. گاهی اوقات، کمکِ کاری از پزشکان اصفهان مانند دکتر دونالد کاروسی. مریل شافر برای چند ماهی (در زمان ترک و یا مرخصی دکتر دودسون) در اختیار داشتند . به سال 1919م [1298ش]، کارکنان CMS کرمان شامل دکتر و خانم دکتر دودسون، 7 دستیار ایرانی مرد و 4 زن بوده است . 

افزون به CMS و بیمارستان مرسلین (میسیونری)، دو مؤسسه‌ی پزشکی دیگر در کرمان موجود بود. در سال 1912م [1291ش]، دواخانه‌ی IETD در کرمان فعالیت داشت ولی زمان آغاز و پایان فعالیت آن نامعلوم است. دواخانه با دستیار جراح (آقای اشتین اف)، مدیریت می‌شد .

در نهایت، یک نهاد پزشکی وقفی، مشهور به بیمارستان نوریه وجود داشت که در سال 1924م [1303ش] تأسیس شده بود. در همان سال، دکتر موسی خان، یک پزشک ایرانی که گواهینامه‌های فرانسوی و تجربه‌ی انگلیسی داشت به کرمان آمد تا مسئولیت این بیمارستان و نیز سمت متصدی سلامت شهر را به عهده گیرد. پس از چند ماه او استعفاء داد و کرمان را ترک گفت ” زیرا نتوانست حقوق خود و نیز داروهای بیمارستان را از متولی موقوفه به دست آورد .“ در سال 1925م [1304ش]، به جای او دکتر ارسطوخان آمد .

کرمانشاه

در ورود به سده‌ی بیستم، کرمانشاه یک جمعیت حدود 60 هزار نفری داشت و در مطالعه‌ی عالمانه‌ی شهر، توسط رابینو، هیچ یادی از وجود یک نهاد طبّی در این شهر نشده است . در سال 1904م [1283ش]، زمانی که عبدالحسین میرزا فرمانفرما حاکم کرمانشاه بود یک بیمارستان تازه ساخته شده را در شهرگشایش نمود. با این وجود، هنگامی که فرمانفرما یک سال بعد عزل شد بیمارستان مورد فراموشی قرار گرفته و مخروبه گردید. زمانی که فرید الملک آن را در سال 1905م [1284ش] بازدید کرد بیماری در آن نبود؛ گرچه پزشک در آن حضور داشت. او به حکمران جدید گفت که فرمانفرما 70 تومان در ماه می‌داده است که برای هزینه‌های فعالیت بیمارستان ناکافی بوده است زیرا به جز حقوق پزشک و هزینه‌ی زغال، هزینهی بیمارستان 100 تومان در ماه بوده است .
این شکاف طبّی با میسیونرهای آمریکایی پر شد. در سال 1905م [1284ش]، دکتر بی. دبلیو، استید و خانم استید (که یک پزشک بود)، خدمات پزشکی را در کرمانشاه آغاز کردند. در سال 1907م [1286ش] خانم استید، دواخانه‌ی خود را با چند اتاق، بزرگ‌تر کرد و از این به بعد نیز بیماران بستری را پذیرش نمود. آن‌ها یک درمانگاه عمومی را در آنجا در سال 1912م [1291ش] و یک بیمارستان را در سال 1922م [1301ش] تأسیس کردند، زیرا دواخانه‌ی کهنه از جنگ جهانی اثر پذیرفته بود. در حقیقت طیّ سال‌های 18-1917م [98-1297ش]، دواخانه به دلیل کینه ورزی و نبود منابع پزشکی، ناگزیر به بسته شدن گردید . در سال 1919م [1298ش]، خانم استید، توانست یک دواخانه بازکند ولی خدمات پزشکی را به بیماران سرپایی ارائه می‌داد. در همین زمان، پاره‌ای از کارهای او توسط رسته‌ی پزشکی بریتانیایی به انجام می‌رسید؛ هر چند که در ماه مارچ، این رسته دستوری دریافت کرد که دیگر نمی‌بایست به درمان شهروندان ادامه دهد . در زمانی که ارتش بریتانیا کرمانشاه را در آوریل 1921م [1300ش] ترک گفت، کلبه‌های خود را به صورت حراج به میسیونرهای آمریکایی دادند. تعداد 21 کلبه که 12 تای آن‌ها 80 فوت درازا داشتند بر روی تپه‌ای در بیرون شهر جای داشتند. فاصله‌ی آن‌ها با همدیگر طوری بود که امکان تأسیس یک بیمارستان روستایی را فراهم می‌کرد. آمریکایی‌ها آن‌ها را 3350 تومان خریدند که قیمت آن بسیار پایین‌تر از ارزش بازار بود ولی آن‌ها مجبور بودند که اندیشه‌ی ” بیمارستان ایده‌ ال“ خود را رها نمایند زیرا دیگر نه نیروی انسانی برای حفاظت و نه دکتری داشتند که آنجا کار کند و همزمان مواد ساختمان نیز مورد تاراج قرار گرفته بود. دکتر استید در بازگشت در مارچ 1920م [اسفند 1298ش]، دواخانه را در اتاق خیاطی خود باز کرد. این مکانی بود که 30 بیمار را در روز پذیرش می‌کرد. دکتر استید - ویلسون در 21 فوریه‌ی 1922م [2 اسفند 1300ش]، در 52 سالگی در کرمانشاه فوت کرد .
بریتانیایی‌ها نیز یک دواخانه‌ و بیمارستان خیریه، در تاریخ نامعلومی (احتمالاً در سال 1906م [1285ش] یا 1907م [1286ش]) باز کردند که در سال 1908م [1287ش] از کنسولگری به بخش‌های مناسب‌تر در شهر انتقال یافت و شامل دفتر جراح، دفتر دستیار بیمارستان، اتاق دواخانه‌ای، دو اتاق البسه (دو اتاق کوچک انتظار، یکی برای بیماران مرد و دیگری بیماران زن)، یک اتاق عمل، یک بخش کوچک برای اورژانس و اقامتگاه‌های دستیاران بیمارستان بود. این دواخانه 174 روز در آن سال باز بود زیرا در مابقی زمان، کارکنان طبّی، کنسول را در سفر همراهی می‌کردند. در سال 1908م [1287ش]، در این دواخانه، 20981 بیمار (که 8 هزار نفر مرد، 10762 نفر زن و 5942 کودک بودند) تحت مداوا قرار گرفتند. در بیمارستان شهری، مجموعاً 308 بیمار بستری تحت درمان قرار گرفتند که شامل 284 نفر مرد و 24 زن بودند. مانند دیگر شهرها، مالاریا مهم‌ترین مسئله بود، سل نیز اغلب دیده می‌شد و سفلیس و بیماری‌های چشمی نیز بسیار شایع بودند. همچنین در دواخانه عمل‌های ساده انجام می‌گرفت .

لنگه

بریتانیایی‌ها یک دواخانه‌ی خیریه را در لنگه بازکردند که تاریخ این بازگشایی نامعلوم است. با وجود جمعیت مشابه  با بوشهر و بندرعباس و داشتن نوع یکسان بیماری‌ها، تعداد مراجعین در دواخانه پایین‌تر بود . این به معنای آن نیست که این دواخانه مورد قبول عامه‌ی مردم نبوده است زیرا بیماران از بخش‌های دور دست با کاروان و نیز از جزایر جهت دریافت درمان مراجعه می‌کردند. گرچه بیماران زن در اقلیت بوده‌اند ولی در سال 1925م [1304ش]، به این اشاره شده است که ” زنان از طبقه‌ی بهتر هم اکنون به دواخانه مراجعه می‌کنند .“

ملایر

در سال 1920م [1299ش]، اولین بیمارستان در ملایر، شهری با 8 هزار نفر جمعیت، از طریق سرمایه‌هایی که از وقف بزرگی که از سوی شاهزاده (سیف الدوله یکی از اعضاء خانواده‌ی قاجار) گذاشته شده بود، ساخته شد. این بیمارستان 10 تخت داشت و در دهه‌ی 1960م [دی 48-1338ش] هنوز فعالیت داشته است . پیش از این زمان، میسیونرهای آمریکایی یک مدرسه در دولت آباد (نام قبلی ملایر) تأسیس کرده بودند و مراقبت‌های پزشکی نامنظمی نیز از همدان فراهم می‌کردند. امّا با رهسپار شدن آقا و خانم زوکلر در نوامبر 1918م [آبان 1297ش]، کار پزشکی متوقف شد .

مشهد

به دلیل اینکه مشهد یک شهر زیارتی عمده بود، بخشی از جمعیت آن در نوسان بود و بعضی اوقات جمعیت آن به دو برابرِ 50 هزار نفر بالغ می‌شد. هر چند که یک دارالشفاء در حرم امام رضا بود که به نظر می‌آید توسط نادر شاه بنیان گذاشته شده بود، تا پیش از دهه‌ی 1890م [دی 78-1268ش]، هیچ بیمارستان واقعی در مشهد نبود . پیش از 1862م [1241ش]، یعنی در زمانی که ایست ویک از مشهد بازدید کرد، این بیمارستان یا بازسازی شده بود و یا همانگونه که او گزارش می‌کند به صورت یک بیمارستان جدید احداث گردیده بود. ایست ویک می‌نویسد که از ”بیمارستان جدید که توسط مشیر [مدیر حرم مشهد] جهت 80 بیمار ساخته شده بود، بازدید کردم. این بیمارستان در یک باغ بزرگ عالی قرار دارد و مشیر به من گفت که قصد دارد سرمایه‌ای به آن اختصاص دهد .“ هنگامی که ناصرالدین شاه از مشهد بازدید کرد، دارالشفاء در مقابل مسجد گوهرشاد قرار داشت که به نظر او مکان مناسبی نبود. این مکان بعداً به سرای ناصری مشهور شد. شاه به عضدالملک، مدیر ارشد (متولی باشی) دستور داد یک بیمارستان جدید در 500 متری دورتر از حرم، در بخش جنوبی بالای خیابان بسازد. در سال 1880م [1259ش] علی اکبرخان که ساخت بیمارستان دولتی در تهران را نظارت کرده بود به مشهد منتقل شد. مشیر الدوله کارگزار ارشد مجتمع حرم بود و بر اساس درخواستِ اشاره شده، علی اکبر خان، بیمارستان رضوی (دارالشفاء رضوی) را در یکی از باغ‌های حرم ساخت که عمده‌ی منبع مالی آن از بخشش‌ها و بخشی دیگر از سرمایه‌ی بنیاد حرم تأمین گردید. این بیمارستان بخش‌های جداگانه‌ برای مردان و زنان داشت و بخش بیماری‌های واگیر از دیگر بخش‌ها جدا بود. از آنجا که بیمارستان در زمان تصدی مشیر الدوله تکمیل نشد، پسر وی (صادق خان) ساختمان را با سرمایه‌ی پدرش که به این امر اعطاء کرده بود، کامل کرد . به صورت آشکار، بیمارستان جدید جایگزین دارالشفاء قدیمی شد؛ زیرا گزارش شده است که این بیمارستان تنها تسهیلات پزشکی این شهر بوده است . این گفته درست است زیرا هنگامی که مشیر الدوله در سال 1861م/1277ق [1240ش] به مشهد می‌رسد، از دارالشفاء پیشین یاد می‌کند که در مجاورت مسجد جمعه قرار داشته و دیگر از آن استفاده نمی‌شده است؛ با این وجود، چنین به نظر می‌آید که ساختمان کهنه بازسازی گردید و ساختمان جدید به آن افزوده شده است . این نظریه با گزارش سال 1924م [1303ش] که گلیمور داده است که دو بیمارستان مخروبه‌ی قدیمی حرم در مشهد وجود داشته، تقویت می‌گردد (به پایین بنگرید).
همانگونه که از جدول شماره‌ی 10 روشن است، دارالشفاء حرم زیر نظر مدیر عمومی بود که نظارت غذا و داروها را نیز به عهده داشت. بیمارستان تنها یک پزشک تحت استخدام داشت که نسخه‌های او توسط داروخانه‌چی نسخه پیچی می‌شد. داروخانه‌چی پول زیادی کسب نمی‌کرد؛ این نکته نشانگر آن است که خدمات وی چندان تقاضا نداشته است. جای شگفتی نیست که درمی‌یابیم که بیمارستان تنظیف کار مرد و زن داشته است؛ زیرا هر دو بخش زنان و مردان در آنجا موجود بوده است. افراد دیگری که فهرست شده‌اند احتمالاً فعالیت‌های اداری و یا مذهبی داشته‌اند.
چیز زیادی پیرامون کیفیت خدمات پزشکی در بیمارستان رضوی نمی‌دانیم. بر اساس یک توصیف، روشن است که مقدار زیادی از فعالیت دارالشفاء صرف ”  آماده سازی غذا و دارو برای دردمندان و بیماران می‌شده است که در میان آن‌ها غریب‌ها، مسافران و زوّار آستان قدس بودند. پزشک، ناظر، چشم پزشک، جراح، تنظیف کار، پرستار، قاری قرآن و دستیار، کادر این بیمارستان را تشکیل می‌دادند که دردمندان و بیماران برای درمان درد و بیماری خود به آن مکان آمده و پس از دریافت غذا و دارو، سلامت خود را باز می‌یافتند “. حدود سال 1905م [1284ش]، بیمارستان حرم، ” یک مجموعه‌ی کارکنان، حدود پنج یا شش پزشک بومی دارد. بیمارستان تقریباً همیشه پر است و بعضی از جراحی‌ها نیز در آنجا انجام می‌شود که اغلب با نتایج رضایت بخش توأم نیستند. بیمارستان اکثراً توسط زوّار استفاده می‌شود “. در سال 1900م [1279ش] «یات» نوشت مردانی که توسط دادگاه قانونی محکوم به تنبیه بدنی بودند ” با دست و پاهای معلول، به طور عادی جهت درمان در دواخانه‌ی کنسولگری بریتانیا حضور می‌یافتند. من هرگز نشنیدم که کسی به بیمارستان ایرانی در حرم تحت چنین شرایطی برود؛ هر چند که آن مکان بایستی بر روی همگان باز باشد .“ دکتر «هافمن» به این اشاره می‌کند که شرایط در بیمارستان حرم رو به وخامت بیشتر میل ‌کرده بود. او بیان می‌کند هنگامی که به مشهد در سال 1913م [1229ش] رسید، ”جایی بود که مردم برای مردن می‌رفتند؛ به سختی قاب شبیه پنجره در آن مکان یافت می‌شد، تخت‌های چوبی بدون ملافه و بالش، یک کف کثیف و بدون بخاری “.
در سال 1885م [1264ش]، افزون بر بیمارستان رضوی، یک دواخانه‌ی تمیز و مجهز توسط ”میرزا ملاحسین حکیم باشی نظام خراسان“ تأسیس شد. که گفته می‌شود این دواخانه، سطحی از مراقبت‌ها را برای سربازان در مشهد فراهم نمود . امّا آیا این دواخانه به فعالیت خود ادامه داده است یا خیر؟ نامعلوم است.
بیمارستان ایرانی دیگری در مشهد وجود داشت. محمد حسن میرزا منتظر الملک در زمان حیاتش، تعدادی دهکده را رسماً به زن چهارم خود (احترام السلطنه) واگذار کرد؛ به شرطی که او این املاک را برای ساخت یک بیمارستان در مشهد به کار ببرد. در سال 1918م [1297ش]، او سرمایه‌ی حاصل از فروش بخشی از آن املاک را برای خرید یک قطعه‌ زمین به اندازه‌ی 3500 متر مربع که در خیابان دروازه‌ی جنت بود صرف کرد و در آنجا بیمارستان منتظریه را ساخت. او مابقی املاک را وقف بیمارستان کرد و خود او تا زمان مرگش مدیر موقوفه ماند و سپس مدیریت آن به حرم انتقال یافت . گلیمور که نهادهای پزشکی ایران را فهرست نموده است از این بیمارستان به شکل آشکار یاد نکرده است. امّا به نظر می‌رسد که بر اساس مشاهدات او، دو بیمارستان موقوفی مشهد مورد غفلت فراوان قرار گرفته بودند.
آشکار است که کارآیی بیمارستان رضوی به اندازه‌ی کافی نبوده است زیرا تقاضای فزاینده‌ای برای خدمات از سوی مردم و زوّار برای بیمارستان‌های قابل دسترس در مشهد وجود داشت. نخست، یک بیمارستان کوچک کنسولگری بریتانیا با 12 تختخواب (6 تخت برای مردان و 6 تخت برای زنان) وجود داشت . این بیمارستان، یک دکتر بریتانیایی و یک دستیار هندی داشت. در این بیمارستان حدود 6 هزار بیمار حوالی 1900م [1279ش] تحت درمان قرار گرفتند. در فقدان دکتر، دستیار بیمارستان به امور دواخانه رسیدگی می‌کرد . تا پیش از رسیدن میسیونرهای آمریکایی،
” بیمارستان عمومی کنسولگری بریتانیا تنها بیمارستانی در شهر است که برای پذیرش بیماران تجهیز شده است و درمان‌های علمی برای بیماران بستری و نیز عمل‌های جراحی جدی در آن انجام می‌گیرد. این بیمارستان اخیراً به صورت عمده‌‌ای، تعمیر، بازسازی و تغییر داده شده است؛ همچنین تجهیزات مدرن خوب نیز اضافه گردید، یک اتاق عمل مناسب و یک اتاق تاریک افتالموسکوپیک افزوده شد. میانگین مراجعین سرپایی روزانه در سراسر سال 112 نفر است. طیّ سال‌های 5-1904م [84-1283ش]، پیش از آن که بازسازی و تجهیز مجدد آن کامل شود، 41 عمل جراحی عمده و تعداد زیادی عمل جراحی کوچک در آنجا انجام ‌شده است. اعمال چشم از این به بعد، نسبت عظیمی از اعمال عمده را به خود اختصاص داد. حدود 36 هزار بیمار در هر سال دیده می‌شوند “.
تمام بیماران، دارو و درمان را به صورت مجانی دریافت می‌کردند و این در حالی بود که به فقرا، به هزینه‌ی بیمارستان بریتانیایی، غذا داده می‌شد. بیماران ثروتمند در خانه ویزیت شده و احتمالاً هزینه‌‌ی مربوطه را پرداخت می‌کردند. بنابراین، خدمات بیمارستانی در سال 1905م [1284ش] مردمی‌تر می‌شود. این بیمارستان بیماران را از جاهای دور همچون هرات پذیرش می‌کرد. در فوریه‌ی 1905م [1284ش]، حکومت هندوستان مجموعاً 5 هزار روپیه برای باز تجهیز بیمارستان اختصاص داد و بعداً بودجه‌ی بیشتری نیز در دسترس قرار داد تا ساختمان‌های بیمارستان به صورت کامل تجهیز و بازسازی شوند .
حتی این خدمات نیز برای برآورد تقاضای فزاینده کافی نبود. میسیونر آمریکایی، دکتر ژوزف کوک، کار پزشکی خود را در سال 1913م [1292ش]  در مشهد آغاز کرد و سپس در یک داوخانه‌ی اجاره‌ای به دکتر رولای هافمن پیوست. بیمارستانی که فقط دارای تعداد محدودی تختخواب و یک پزشک آمریکایی بود، نزد مردم محلی به ینگه دنیا (دنیای جدید) مشهور بود. ” دهاتی‌ها گاهی اوقات چنین می‌گویند که وقتی که به بیمارستان می‌روند انگار به آمریکا رفته‌اند “. در سال 1917م [1296ش]، بیمارستان به یک آشپزخانه طبخ سوپ برای رفع درد هزاران فقیر گرسنه تغییر ماهیت داد و در 11 اکتبر 1917م [19 مهر 1296ش]، دوباره بازگشایی شد. در تابستان 1919م [1298ش]، بیمارستان بسته ماند و در دسامبر، صاحبخانه اجاره نامه را ملغی و فرصت یک ماهه برای تخلیه‌‌ داد. خوشبختانه، یک ساختمان بهتر پیدا شد که جایگاهی ایده آل داشت و به خوبی ساخته شده و دسترسی به آب پاکیزه از لوله‌های آهنی داشت که از تنها ایستگاه پمپاژ مشهد، آب در آن جاری می‌شد. در همین زمان، گرچه به دست آوردن منابع و ذخایر پزشکی مسئله ساز بود، اما دواخانه برای پنج روز کاری در هفته باز شد. بیمارستان در این زمان، بیماران فراوانی را از مرزها به خود جلب می‌کرد. در سال 1920م [1299ش]، با وارد شدن دکتر «هارتمن لیچ»، مجموعه‌ی کارکنان پزشکی تقویت شد. این پزشک، بخش زنان و دواخانه را همزمان با هم با خانم شریفه که نقش مترجم او را بازی می‌کرد، هدایت می‌نمود. دکتر هافمن بخش مردان و دواخانه را به عهده داشت. آن‌ها سه روز در هفته به دواخانه رسیدگی می‌کردند. در سال 1921م [1300ش] با اجاره‌ی یک خانه‌ی مجاور، بیمارستان کوچک توسعه یافت. در نهایت، بیمارستان یک قرارداد خوب با بانک شاهی ایران جهت درمان کارمندان خود منعقد کرد. ترکیبی از مردم محلی و کسانی که از بخش‌های دور می‌آمدند و نیز بسیاری از زوّار و پناهندگان روسی، بیماران را شامل می‌شدند. دکتر هافمن از نیشابور بازدید کرد و کمک‌های پزشکی برای این شهر فراهم آورد. حوالی 24-1923م [03-1302ش]، یک بیمارستان جدید با تعدادی مقیمی باز شد (یا بازگشایی گردید). این بیمارستان توسط ”دکتر رولا هافمن“ و ”دکتر هارتمن لیچ وارد“ که در دسامبر 1919م [آذر 1298ش] رسیده بودند، فعالیت خود را آغاز نمود .
همچنین، بیمارستان کوچک و یا دواخانه‌ی خیریه‌ای بود که توسط پزشکان کنسولگری روسیه هدایت می‌شد. این دواخانه ”مراجعین روزانه حدود 40 تا 50 بیمار سرپایی در تابستان داشت، ولی در زمستان کمتر ‌می‌شد “. هنگامی که پزشک کنسولگری روسیه خدمات خود را در دواخانه‌ی روسیه اتمام کرد، ”به دواخانه‌ی بانک [روسیه] انتقال می‌یابد جایی که تمام بیماران مرد را می‌بیند. بیماران زن توسط یک خانم دکتر روسی دیده می‌شوند که همسر یکی از کارمندان بانک است. میانگین تعداد مراجعین در تابستان حدود 70 نفر است که در زمستان کمتر می‌شود. دواخانه به عنوان «عامل کشش» برای بانک روسی (Russian Banque d'Escompte de Perse) تأسیس شده بود .“ این دو دواخانه فعالیت‌های خود را پس از سال 1917م [1296ش] متوقف کردند. تا سال 1914م [1293ش]، تأسیسات پزشکی بیگانگان تنها منبع خدمات پزشکی بودند ”  تنها تعداد اندکی دکتر ایرانی نیمه تربیت شده در سراسر استان خراسان موجود بود“ و بیمارستان دیگری وجود نداشت .
به صورت کوتاه، تا سال 1914م [1293ش] چهار بیمارستان/ دواخانه در مشهد فعالیت داشتند: 1) بیمارستان - دواخانه‌ی عمومی کنسولگری انگلیس؛
2) دواخانه‌ی عمومی کنسولگری روسیه؛ 3) دواخانه‌ی بانک روسیه؛ و
4) دواخانه - بیمارستان میسیونری آمریکایی. دو بیمارستان ایرانی مشهد (دارالشفاء حرم با 70 تختخواب و منتصریه با 20 تختخواب) به صورت کامل فراموش گردیده بودند و گفته شده است که به دلیل فقدان بودجه، احتمالاً در سال 1910م [1289ش] فعالیت خودشان را متوقف کردند. با این وجود، چهار سال بعد، دو بیمارستان روسی بسته شدند. در سال 1919م [1298ش] رئیس انجمن بهسازی، یک سفر زیارتی به مشهد داشت و در آن زمان جهت بازکردن دو بیمارستان ایرانی فراموش شده و از کار افتاده و نیز سازماندهی خدمات سلامت عمومی استان خراسان، گام‌هایی برداشت . با این وجود، در سایه‌ی موفقیت‌های بیمارستان مسیحی، مسئولین حرم تصمیم به بهبود و ساماندهی بیمارستان خود در سال 1917م [1296ش] گرفتند. احتمالاً بازدید مقامات رسمی سلامت در سال 1919م [1298ش] در برانگیختن آن‌ها جهت ادامه‌ی رقابت برای ارائه‌ی بهترین خدمات پزشکی در مشهد بی تأثیر نبوده است. دکتر هافمن از بیمارستان میسیونری آمریکایی در مورد زنجیره‌ی رویدادها به شرح زیر گزارش داد:
”  اما در سال 1917م [1296ش] اصلاحاتی روی داد: بیمارستان حرم بازسازی شد؛ یک پزشک جدید به کار گماشته شد و کارکنان لباس‌های سفید بر تن کردند؛ یک سوئیت جدید برای اعمال جراحی ساخته شد و جراحی در مقیاس کوچک آغاز گردید. دوباره، هنگامی که ما یک ساختمان بیمارستانی بزرگتر و بهتر در سال 1919م [1296ش] برقرار کردیم، بیمارستان حرم به خانه‌ی بهتر و بزرگتر نقل مکان کرد و پزشکان بیشتری به کارکنان آن افزوده گردید و هنگامی که دوباره در سال 1924م  [1303ش]، بیمارستان میسیونری یک گام مصممانه به سوی جلو با تثبیت زمین خود و برافراشتن یک ساختمان خوب، همراه با اصلاحات بسیاری دیگر برداشت، مسئولین حرم مقدس، به زودی طراحی ساختمان بیمارستان واقعاً مدرن را آغاز کردند که سه سال بعد با یک مجموعه‌ی بسیار پیچیده، به ارزش حدود یک میلیون دلار شروع شد!  “
افزون بر این بیمارستان‌ها، یک جذام‌خانه نیز وجود داشت که در یک کیلومتری بیرون مشهد در سال 1884م  یا 1885م [1264ش] در ارگ میراب خان بنیان گذاشته شده بود. پیش از آن تاریخ، جذامیان در میان مردم دیگر زندگی کرده و در نزدیک حرم جمع میشدند و به گدایی می‌پرداختند. با در نظر گرفتن ماهیت واگیری بیماری، تصمیم گرفته شد که آن‌ها را در بیرون شهر متمرکز کنند. هزینه‌ی مراقبت از طریق حرم فراهم می‌شد .

مسجد سلیمان

در سال 1914م [1293ش]، شرکت نفت ایران و انگلیس APOC یکی از مدرن‌ترین بیمارستان‌های خاورمیانه را در میادین نفتی خود ساخت (نزدیک میدان نفتی). میدان نفتی بعدها به شهر مسجد سلیمان تغییر نام یافت. این بیمارستان، بخشی از برنامه‌ی توسعه‌ی سلامت و ساخت بیمارستان جامع بود که توسط دکتر یانگ هدایت می‌شد. بیمارستان میادین نفتی دارای گنجایش 88 تختخواب (27 تخت برای کارکنان اداری، 57 تخت برای کارگران به اضافه‌ی 2 تخت برای خانم‌های اروپایی و بخش دیگر با 2 تخت برای زنان کارمند)، یک دواخانه، دو اتاق عمل (یکی برای موارد عفونی و دیگری برای موارد غیرعفونی)، یک آزمایشگاه و یک واحد رادیولوژی بود. تعداد بیماران تحت درمان در میادین نفتی در سال 1926م [1305ش] بالغ بر 128 هزار نفر بوده است.

در میادین نفتی، APOC یک متصدی پزشکی ارشد، دو متصدی پزشکی مقیم، یک متصدی پزشکی مدعو، یک جراح مشاور، یک پاتولوژیست و یک چشم پزشک استخدام نمود. تعداد 36 پرستار محلی زیر نظر سرپرستار اروپایی، همراه با 8 پرستار اروپایی که به آن‌ها کمک می‌کردند نیز وجود داشت .

محمره

پس از جنگ جهانی، محمره یک جمعیت تخمینی 25 هزار نفره  داشت و هیچ نهاد دیگر پزشکی تا پیش از ایجاد دواخانه‌ خیریه توسط حکومت بریتانیا، وجود نداشت. روشن نیست که چه موقعی این دواخانه‌ تأسیس شد ولی به احتمال زیاد بایستی حدود سال 1908م [1287ش] بوده باشد. در سال 1911م [1290ش]، 242 بیمار ماهانه درمان می‌شدند . به صورت آشکار، تعداد افراد ویزیت شده در دواخانه حاکی از آن است که این دواخانه یک نیاز واقعی را برآورد می‌کرده است (بنگرید به جدول 13).


(”بیماری‌های چشمی بسیار شایع هستند. تعداد 66 عمل جراحی کوچک انجام شد.“)
با در نظر گرفتن تقاضا برای خدمات پزشکی، تصمیم به بنیان نهادن یک بیمارستان مطرح گردید. این طرح در سال 1913م [1292ش]، در زمانی که متصدی پزشکی آن جا را ترک کرد، به مخاطره افتاد. کنسول بریتانیایی چنین نظر داد که این وضع ” بسیار مأیوسانه بوده است، زیرا حداقل شیوه‌ای که ما می‌توانیم چیرگی خود را استوار و اثر خود را گسترش دهیم، سربرافراشتن یک بیمارستان است. باید بر این باور دست یافت که حکومت پادشاهی، اهمیت این نکته را درک خواهد کرد.“ او همچنین به این اشاره می‌کند که برخلاف این پس گرد، طرح برای یک بیمارستان پیشنهاد شد . شور و شوق برای بیمارستان، با رخداد جنگ جهانی اول، فروکش نمود زیرا ”حالت آشفتگی کشور مانع پیشرفت طرح ساخت یک بیمارستان بود. دواخانه که با حمایت حکومت [بریتانیا] نگهداری می‌شد کار خود را به خوبی با کارکنان متصدی پزشکی قرنطینه ادامه داد “. در سال 1916م [1295ش]، گزارش شد که ” مراجعه‌ی بیماران به دواخانه‌ی خیریه‌ی شهری به خوبی استمرار داشت.“ بخشی از این روند مربوط به رخداد بیماری وبا و طاعون در آن سال بوده است . نقاهتگاه‌های بریتانیایی و هندی در محمره از سال 1916م [1295ش] وجود داشتند. بانک شاهی ایران، خانه‌ی حسابدار خود را به عنوان بیمارستان پیشنهاد کرد که دست اندرکاران طبّی آن را پذیرفتند. در نتیجه، این ساختمان در اول ژولای 1917م [10 تیر 1296ش] تحت حمایت دستیار طرح ک. اس. دیک که با جراح غیرنظامی، ”کاپیتان تی. اچ پیشاب IMS “ در 11 سپتامبر جایگزین شد، به عنوان بیمارستان به کار گرفته شد . در سال 1918م [1297ش]، مراجعه‌ی بیماران به دواخانه‌ی خیریه به خوبی صورت می‌گرفت. رخداد گسترده‌ی طاعون و نیز آنفولانزای اسپانیایی، از شروع اکتبر تا پایان نوامبر بود که به صورت چشمگیر موجب از دست رفتن زندگی مردم شد . در سال 1924م [1303ش]، دواخانه‌ی خیریه، بالغ بر 4 هزار بیمار سرپایی را که در میان آن‌ها 40 مورد طاعون و 26 مورد وبا بود، تحت درمان قرار داد . در سال 1925م [1304ش]، این دواخانه حدود 3800 بیمار سرپایی درمان نمود . اطلاعات بیشتری در مورد این دواخانه وجود ندارد ولی فعالیت آن با تأسیس دواخانه‌ای توسط APOC در محمره، به آن دواخانه واگذار شد .
حاج رئیس التجار، فرمانده‌ی امپراطوری هندوستان C.L.E که یک تاجر برجسته بود، ساخت یک بیمارستان 20 تختخوابی را در محمره در سال 1921م [1300ش] برای جمعیت محلی آغاز کرد. این بیمارستان امکانات کافی برای آسایش کارکنان اروپایی و بنگاه‌های محلی را در مواقع مورد لزوم دارا بود. شیخ خزعل (فوت 1936م [1315ش])، حاکم محمره، تصمیم گرفت بر بیمارستان وقف گذارد ” در مقیاس کافی برای نیازهای آن“. بیمارستان به افتخار او اقدسیه نامیده شد. این بیمارستان پیش از این توسط سردار اقدس (شیخ خزعل) در 8 ژانویه 1923م [17 دی 1301ش] به طور رسمی گشایش یافته بود. همه‌ی‌ تجهیزات بیمارستان توسط APOC اهدا شد .

قزوین

نخستین بیمارستان قزوین (با 40 هزار سکنه) توسط شرکت راه روسیه تأسیس گردید. این شرکت، بیمارستان را برای کارکنان خودش راه اندازی کرد. در سال 1923م [1302ش]، در زمانی که دارایی‌های این شرکت به دولت ایران انتقال یافت، شهرداری تهران خواستار انتقال همه‌ی تجهیزات آن به تهران شد و این در حالی بود که مردم قزوین اعتراض نمودند. با وجود اطمینان دادن به این اعتراض، انتقال انجام گرفت . در آغاز جنگ جهانی اول، دولت روسیه یک بیمارستان دیگر را در قزوین تأسیس کرد و آن زمانی است که ارتش روسیه، کاخ سپهدار در قزوین را به بیمارستان تبدیل کرد. خواهران دلسوز ارتدکس روس، آن را تا سال 1918م [1297ش] که روسیه آنجا را ترک کرد، مدیریت نموده و سپس آن را به دست بریتانیایی‌ها دادند . چنین به نظر می‌آید که بریتانیایی‌ها یک بیمارستان نظامی نیز در قزوین تأسیس کردند که در اوایل سال 1919م [1298ش] خالی بود . همچنین یک دواخانه‌ی میسیونری آمریکایی در قزوین وجود داشت که در سال 1905م [1284ش] تأسیس شده بود. این بیمارستان در مرکز شهر، نزدیک پست خانه و هتل جای داشت. با این وجود، تا اوایل 1918م [1297ش]، به صورت موقت به دلیل کمبود کارکنان، تعطیل بوده است. این بیمارستان تا سال 1922م [1301ش] بسته بود .
در سال 1917م [1296ش]، در سایه‌ی تلاش حاج محمد علی امینی، بیمارستان امینی (مریض‌خانه‌ی امینی) در قزوین ساخته شد. این بیمارستان
30-25 تختخواب و یک دواخانه داشت. برای هزینه‌های فعالیت آن، حاج محمد امینی، تعدادی دهکده‌ وقف بیمارستان کرد. این بیمارستان تا سال 1927م [1306ش]، یعنی در زمانی که دیگر بودجه‌‌ی وقفی برای نگهداشت فعالیت آن ناکافی و بازسازی آن نیاز به بودجه‌ی دولتی داشت، فعالیت می‌کرد .

قم

همانگونه که انتظار می‌رود، یک دارالشفاء الحاقی به حرم فاطمه [ع] در قم (شهری با حدود 30 هزار سکنه) نیز وجود داشت. مظفرالدین شاه در سال 1903م [1282ش]، این دارالشفاء را مورد بازدید قرار داد . این دارالشفاء ممکن است همان باشد که توسط فتحعلی شاه (1834-1797م [1213-1176ش]) ساخته و یا احیاء گردیده بود و در شمال مدرسه‌ی فیضیه قرار داشته که مورد استفاده‌ی مسافران و زوّار حرم قرار می‌گرفت. شاه، درآمد یک روستا برای دستمزد سالانه‌ی یک پزشک و جراح که بایستی زوّار و مسافران ناخوش را علاج نمایند، مقرر نموده بود. زمان آن نامعلوم است امّا بعداً این بیمارستان به مدرسه و خوابگاه طلبهها تبدیل شد و از این رو به نام مدرسه‌ی دارالشفاء معروف گردید . حداقل در سال 1849م [1228ش]، هنوز یک بیمارستان در حرم قم موجود بود، یعنی زمانی که آبوت این شهر مذهبی را مورد بازدید قرار داده و گزارش نمود که ” یک مقرری سالانه‌ی ناچیزی قبلاً از عایدات کشوری برای نگهداری این نهاد برقرار شده بود“. آبوت ادامه می‌دهد ” ولی هم اکنون، در ورای جا و مکانی که به صورت اتاق‌های لخت ارائه می‌شود، چیزی برای درد و بیماری مهیّا نیست“ . بر اساس یک گزارش شفاهی، یک بیمارستان سهامی (بیمارستان سهامیه) در قم نیز وجود داشت که احتمالاً مربوط به اوایل دهه‌ی 1920م [دی 1308-1298ش] می‌شده است که به اصرار آیت اله شیخ عبدالکریم حائری تأسیس شده بود .

رشت

در سال 1902م [1281ش]، دکتر و خانم دکتر شولر، کار پزشکی را در رشت (با 25 هزار سکنه) آغاز کردند. پیش از این زمان، خدمات پزشکی شهر رشت از سوی تهران فراهم می‌شد. خدمات پزشکی به صورت دائم با رسیدن دکتر جی. دی. فریم (در سال 1904م [1283ش]) آغاز شد؛ دواخانه‌ی او درست در مرکز شهر جای داشت . در سال 1905م [1284ش]، شاهزاده ابوالفضل میرزا عضدالسلطان، حاکم رشت (6-1903م/ 23-1321ق [85-1282ش])، یک بیمارستان احداث کرد و 1800 پوند از سرمایه‌ی شخصی خود را به آن اهدا نمود. بر اساس یک مقاله در مجله‌ی بریتانیایی، ” بیمارستان در مکانی سالم جای دارد که به خوبی انتخاب شده است. هفت بخش را شامل می‌شود که هر کدام 10 تا 15 بیمار را در خود جای می‌دهند. این بیمارستان یک اتاق مشاوره، یک اتاق عمل و تمام کارافزار یک بیمارستان مدرن را در خود دارد. مبلمان این مکان از روسیه خریداری شده است “. عضد السلطنه، دکتر فریم را برای مدیریت
 
بیمارستان فراخواند ولی دکتر فریم، ساز و کار آن را قبول نداشت و به زودی (به احتمال زیاد بعد از اینکه شاهزاده دیگر حکمران نبود)، کار در بیمارستان خودش را آغاز کرد. این بیمارستان تا سال 1914م [1293ش] فعالیت داشت و فعالیت آن تا اکتبر 1918م [مهر 1297ش] یعنی زمانی که دوباره بازگشایی شد، قطع گردید. امّا این بیمارستان در ساختمانی متفاوت از آن چه دکتر فریم پیش از این آن را جا داده بود، فعالیت خود را آغاز کرد. او دیگر ساز و کار مناسب برای بازکردن یک بیمارستان خوب را در دست نداشت و از این رو، با همراهی تعدادی دیگر از پزشکان مقیم رشت ”  از 100 اشراف زاده شهر خواست که پیرامون آنچه می‌توان انجام داد را مدّنظر قرار دهند. امّا اندکی از آنان [به این خواسته] پاسخ دادند.“ به دلیل این نتیجه مأیوس کننده، دکتر فریم مجبور شد که این دواخانه را در سال 1919م [1298ش] تعطیل کند زیرا او سرمایه‌ای در اختیار نداشت؛ سپس بیمارستان را با ظرفیتی برای 90 بیمار باز کرد. او توانست این کار را با بودجه‌ی اهدایی که از کمیسیون آمریکایی - ایرانی دریافت کرده بود پایان دهد. با این وجود، این یک راه حل دائمی نبود زیرا به 2000 تومان در سال برای نگهداری یک بیمارستان 20 تختخوابی نیاز داشت. در هنگام اشغال کوتاه رشت توسط روسیه در سال 1920م [1299ش]، بلشویک‌ها بیمارستان را اشغال کردند. گفته می‌شود که دکتر فریم یک بیمارستان 31 تختخوابی را احتمالاً در کوچه‌ی چراغ برق در سال 1923م [1301ش]، ساخت (یا بازسازی کرد؟) .

سبزوار

در سال 1919م [1298ش] یا در همین حدود، با ابتکار دکتر قانی، یک بیمارستان کوچک در سبزوار (با حدود 15 هزار جمعیت) ساخته شد که توسط جامعه‌ی محلی تأمین مالی می‌شد . اطلاعات دیگری پیرامون توسعه‌ی بعدی آن در دسترس نیست.

سمنان

حدود و یا در سال 1885م [1264ش]، حاکم سمنان (انوشیروان میرزا) یک بیمارستان (مریض‌خانه) در شهر که جمعیتی حدود 20 هزار نفری داشت تأسیس کرد. این مریض‌خانه احتمالاً بعد از پایان حکومت انوشیروان میرزا در اوایل 1888م [1267ش] بدون استفاده شد زیرا در ژولای 1901م [تیر 1280ش]، سکنه‌ی سمنان پول گرد آوردند و یک دارالشفاء با داروخانه تأسیس کردند که در آن دو پزشک و یک جراح بوده و دارو و درمان مجانی را برای فقرا و زوّار ارائه می‌دادند. هزینه‌ی کلی آن به 700 تومان می‌رسید . معلوم نیست که تا چه زمانی این نهاد پابرجا بوده است؛ در تاریخ محلی از این دارالشفاء یادی نشده است.

شیراز

بیمارستان CMS در شیراز (با جمعیت 30 هزار نفر) از آخرین نمونه‌های این نهاد پزشکی بود. آنجا دواخانه‌ی CMS از سال 09-1900م [88-1279ش] فعالیت داشت ولی به دلیل نبود کارکنان تعطیل شد . کار پزشکی CMS از سال 1922م [1301ش] آغاز گردید یعنی زمانی که دکتر کار (پزشک میسیونری از اصفهان) با کمک دکتر املین استوارت و آلیس وریندی که یک پرستار بریتانیایی بود و تعدادی از پرستارهای مسیحی محلی، دوباره یک دواخانه را در شیراز باز نمودند. آن‌ها در شرایط متفاوتی (کمبود منبع دارویی، بخش‌های شلوغ و ازدحام یافته) کار می‌کردند و گاهی 250 بیمار در هر صبح می‌دیدند. در نخست، یک ساختمان در یک باغ کرایه شد ولی در سال 1924م [1303ش]، با اهداء زمینی توسط حاج محمد حسین نمازی، یک بیمارستان مادر و کودک ساخته شد. این بیمارستان سپس به یک بیمارستان عمومی بزرگ تبدیل شد که از کمک‌های IETD بهره‌مند گردید. بیمارستان بخش‌های زنانه و مردانه به همراه بخش مامایی به اضافه‌ی بخش بیماران سرپایی را دارا بود .

تبریز

بر اساس گفته‌ی اوبین، در حدود سال 1875م [1254ش]، جامعه‌ی میسیونری پرس بیترین آمریکایی (APMS) یک بیمارستان 15 تختخوابی را با یک دواخانه در تبریز ساخت که نخست عمدتاً به جمعیت ارامنه خدمت رسانی می‌کرد. گرچه منابع دیگر شکی باقی نمی‌گذارند که فعالیت میسیونری در سال 1873م [1252ش] آغاز شد امّا این تنها در سال 1881م [1260ش] بود که دکتر جی.دبلیو هولمز و دکتر ماری براد فورد، از سال 1888م [1267ش] کار خود را در تبریز آغاز کردند. دکتر هولمز در سال 1892م [1271ش] با دکتر ویلیام وانمان که برای 40 سال بعد در آنجا خدمت کرد، جایگزین شد. تا سال 1896م [1275ش]، دو دواخانه (البته واترفیلد می‌نویسد که از شروع سال 1893م [1271ش] یک بیمارستان بوده است)، یکی برای مردان و دیگری برای زنان، با اتاق‌های پذیرش جداگانه برای آن‌ها، وجود داشت. این تنها فقط در سال 1913م [1292ش] بود که دکتر لام یک بیمارستان را در تبریز تأسیس کرد که در آن زمان این شهر جمعیت 300 هزار نفری داشت . در سال 1915م [1294ش]، APMS تربیت رسمی تعدادی پرستار را پیشگامی کرد. سپس در سال 1916م [1295ش]، مدرسه‌ی پرستاری سه ساله در تبریز بنیان گذاشته شد  که فعالیت آن به دلیل رهسپاری کارکنان آمریکایی به همدان در ژوئن 1918م [خرداد 1297ش] (در پیش از حمله‌ی ترک‌ها و اشغال تبریز)، گسسته شد. در آن دوره، ترک‌ها بیمارستان آمریکایی را چپاول کردند. در آن زمان، کارکنان بیمارستان تبریز شامل دکتر چارلز.دبلیو لام بود که سرپرست بیمارستان یادبود کلتون را تا ماه مه 1918م [اردیبهشت 1297ش] به عهده داشت و دکتر ادموند دود و دکتر ام. اس. ماری آر. فلمینگ وی را یاری کردند. دکتر ام. اس. ماری آر. فلمینگ مسئول بخش بیمارستان زنان بود که به بیمارستان یادبود ویپل نامیده می‌شد امّا در حقیقت، این‌ها بال‌های یک بیمارستان بودند. دکتر دبلیو. اس وانمان و دوشیزه ای جین ولز که پرستار بود، از دیگر کارکنان این بیمارستان محسوب می‌شدند. در آن زمان، همه‌ی آن‌ها تبریز را به مقصد همدان ترک کردند . کار APMS در تبریز در سال 1919م [1298ش] دوباره آغاز گردید (یعنی زمانی که بیمارستان تاراج رفته را تحت رهبری دکتر ای ام دود، باز پس گرفته شد). ظرفیت نخستین این بیمارستان 20 تختخواب بود. خوشبختانه تختخواب، ملافه و دیگر ملزومات در دسترس بودند با این حال، فقدان تجهیزات، کار بیمارستان را مختل می‌کرد. کلاس آموزشی برای پرستاران باز از سر گرفته شد . بیمارستان در زمانی که میسیونرها از تبریز در نوامبر 1920م [آبان 1299ش] گریختند، بسته شد ولی دوباره در ژولای 1921م [تیر 1300ش] پس از یک پاکسازی و تعمیر سراسری، بازگشایی گردید. بدون کمک ارتش ایران (که مایحتاج را به بیمارستان فروخت) امکان بازگشایی آن نبود. در نتیجه، یک بیمارستان 30 تختخوابی (با اتاق برای پنج نوزاد)، دوباره فعالیت خود را از سر گرفت. دواخانه برای پنج روز کاری در هفته باز بود. دوشیزه ولز تربیت چهار زن جوان ایرانی را برای پرستار شدن به عهده داشت و سه مرد جوان ارمنی نیز به عنوان پرستار در بخش مردان کار می‌کردند. با این وجود، نبود پزشک زن به صورت دردناکی احساس می‌شد زیرا به زنان ایرانی اجازه‌ی معاینه توسط پزشک مرد را حتی در شدیدترین وضعیت مورد نیاز نمی‌دادند .
بیمارستان شهرداری نیز در شهر تبریز وجود داشت که بسته شده بود ولی در سال 1924م [1303ش] دوباره گشایش یافت. این بیمارستان 30 تختخوابی بود و جزئیات دیگری در مورد فعالیت آن در دسترس نیست . ادونتیست‌های ارمنی یک مریض‌خانه را در تبریز در اوریل 1925م [فروردین 1304ش] باز کردند که تا سال 1928م [1307ش] بازماند و توسط یک انگلیسی به نام دکتر اچ . ای. هارگریوز هدایت می‌شد .

تربت حیدریه

دو بیمارستان کوچک در تربت حیدریه (با 5 هزار سکنه) وجود داشت. یکی توسط بریتانیایی‌ها تأسیس گردید که به وسیله‌ی پزشک کنسولگری مدیریت می‌شد. بیمارستان کوچک دیگری توسط روس‌ها باز شد که به همین صورت توسط دکتر کنسولگری روسیه هدایت می‌شد. معلوم نیست که در چه زمانی این بیمارستان‌ها تأسیس شدند و تا چه زمانی این نهادهایی که بر پایه‌ی انگیزه‌های سیاسی برخاسته بودند، پابرجا ماندند . در نخست، بیمارستان روسی تأسیس گردید. کنسول بریتانیایی در ژانویه 1904م [دی 1282ش] گزارش کرد که بیمارستان بریتانیایی هنوز در مسیر درست کاری قرار ندارد امّا بیماران برای دریافت خدمات پزشکی در تعداد انبوه به خط می‌شدند. ” به نظر می‌آید که نسبت عظیمی از بیمارانی که تحت درمان‌های روسی قرار گرفته‌اند هم اکنون مشتاق هستند که ببینند که آیا درمان‌های انگلیسی با موفقیت بیشتری توأم است؟ توجه ویژه‌ برای چنین مواردی است زیرا اگر آن‌ها با موفقیت درمان شوند، اعتبار شیوه‌های انگلیسی به یک باره بالا می‌رود “.

ارومیه

پس از تأسیس دواخانه توسط دکتر آ.گرانت در سال 1835م [1214ش]، میسیونرهای آمریکایی به ارائه‌ی کمک‌های پزشکی خود در ارومیه ادامه دادند. پس از مرگ گرانت در سال 1844م [1223ش]، کار میسیونری پزشکی توسط چندین پزشک شامل خانم دکتر تی. ال. وان اردن (73-1866م [52-1245ش])، دوشیزه ک.کوکران (75-1871م [54-1250ش]) و جی. دبلیو. هولمز
(77-1874م [56-1253ش]) در دست گرفته شد. در سال 1878م [1257ش]، دکتر جوزف کوکران، بیمارستان موسوم به وست مینسر را در سال 1883م [1262ش] تأسیس کرد که در همانجا نیز به تدریس پزشکی مبادرت می‌کرد. بیمارستان 100 تختخوابه طیّ یک سال در قطعه زمین 15 هکتاری ساخته شد. سردخانه و اتاق تشریح در زیر زمین وجود داشت و در طبقه‌ی بالا، بخش‌های بیماران، دو اتاق عمل، یک داروخانه و 10 اتاق ایزوله‌ی کوچک موجود بود. از آنجا که او به تنهایی در آن زمان کار می‌کرد و نیاز به کارکنان طبّی بیشتر داشت، دکتر کوکران، یک مدرسه‌ی آموزشی را تأسیس نمود که در نوع خود، اولین در ایران محسوب می‌شود. برای پایان دادن به این اقدام، او یک ساختمان چوبی ساخت که شامل اتاق‌های درس و یک آزمایشگاه بود. این ساختمان هنوز موجود است. گرچه دکتر کوکران مجبور بود که خودش پزشکان ایرانی را تربیت کند ولی از بار وظیفه‌ی آموزشی و بالینی او به تدریج با ورود دکتر اِماتی میلر در سال 1892م [1271ش] کاسته شد. دروس عمومی شامل انگلیسی، فارسی، قانون پزشکی و اخلاق بودند و روانپزشکی، فیزیولوژی، آناتومی، بیوشیمی و فیزیک، دروس علومِ پزشکی را شامل می‌شدند و علوم بالینی شامل پاتولوژی بیماری‌های واگیر و زنان می‌شد که دانشجویان باید فارماکولوژی را نیز آموزش می‌دیدند. هر چند که این دانشکده در تمام سال باز بود، از دانشجویان خواسته می‌شد تا در دانشکده‌ی پزشکی برای 9 تا 10 ماه در سال حضور یابند. دانشجویان باید چندین ساعت درس می‌خواندند و مابقی زمان کاری خود را در بیمارستان سپری می‌کردند. مدرسه‌ی آموزش طبّ ارومیه تا سال 1905م [1284ش] فعال بود (یعنی زمانی که دکتر کوکران فوت کرد). مجموعاً 26 دانشجوی پزشکی در آن زمان فارغ التحصیل شدند. بیمارستان یک بخش زنان به نام هووارد آنکس (تا سال 1890م [1269ش]) در یک سوی بیمارستان داشت و در سوی دیگر نیز دواخانه موجود بود که شامل اتاق‌های دانشجویان پزشکی و دستیاران می‌شد. بعدها، یک اتاق عمل جدید با یک بخش چهار تختخوابی به نام یادبود لیمان افزوده گردید. در این مجتمع، اقامتگاه‌های پزشکان نیز وجود داشت. ساختمان اصلی 30×75 فوت در دو طبقه بود که امکان پذیرایی از30 بیمار وجود داشت . بیمارستان به صورت میانگین 300 بیمار بستری داشت و اعمال جراحی که شامل چشم پزشکی بود نیز انجام می‌داد. در سال 1896م [1275ش]، 12 پزشک ایرانی آموزش دیدند. افزون بر اتاق عمل جدید، پس از 1906م [1285ش]، امکان عمل جراحی بر روی شکم فراهم آمد؛ همچنین 28 تخت نیز به ظرفیت بیمارستان افزوده شد. هر دوی این اضافات به یاری دکتر کوکران امکان پذیر شد . در سال 1904م [1283ش]، کادر پزشکی، تعداد 12754 بیمار را از تمام گروه‌های قومی و اعتقادی، تحت درمان قرار داد .
 
در سال 1910م [1289ش]، هنگامی که ارومیه جمعیتی حدود 20 هزار نفر داشت، یک بیمارستان روسی کوچک وجود داشت که از آن چیز دیگری نمی‌دانیم. از این بیمارستان توسط اوبین یادی نشده است در حالی که او از فعالیت‌های بیگانگان در ارومیه در سال 1907م [1286ش] به دقت یاد کرده است که از این رو می‌توان چنین برداشت کرد که این بیمارستان باید پس از این تاریخ تأسیس شده باشد . پس از اشغال ارومیه توسط قوای روس در اوایل جنگ جهانی اول، نیکیتین (کنسول روس) یک تیم بهسازی را ساماندهی کرد تا با بازدید و ارائه‌ی کمک به مبارزه با اپیدمی وبا سال 1915م [1294ش] پرداخته شود. رهبر تیم، دکتر ای.کاچ بود که یک بیمارستان موقتی را در آنجا سرپا کرد. این بیمارستان تنها بیمارستانی بود که تحت حمایت میسیون ارتدکس قرار گرفت. فعالیت آن با ترک قوای روس در سال 1918م [1297ش] خاتمه یافت . پس از جنگ، از بیمارستان نمی‌توانستند استفاده کنند زیرا در هنگام دشمنی‌ها نابود شده بود و خدمات طبّی در دو ساختمان موقتی ارائه می‌شد.
در پاییز سال 1917م [1296ش]، یک بیمارستان نظامی فرانسوی جهت کمک به روس‌ها در ارومیه تأسیس شد. کارکنان این بیمارستان در آوریل 1918م [فروردین 1297ش] آن را به همراه راهِبان فرانسوی که در کارهای پزشکی درگیر بودند، ترک گفتند. در نتیجه، بیمارستان پرس بایتن آمریکایی تنها بیمارستان شهر بود زیرا بیمارستان نظامی روسی نیز با فراخوانی قوای روس، کارش متوقف شده بود . دوباره، میسیونرهای آمریکایی آن جا را ترک گفته و جنگ، کار آن‌ها را متوقف کرد. به دلیل عدم وجود امنیت در منطقه، میسیونرها تا پس از رضاخان که کنترل حکومت مرکزی را به دست گرفت، بازنگشتند .
 
یزد

در سال 1892م [1271ش]، دکتر وایت و خانم وایت، کار میسیونری پزشکی را در یزد (با حدود 50 هزار سکنه) آغاز کردند. در نخست، آن‌ها دواخانه‌ای در هوای آزاد در یک باغ داشتند و سپس یک خانه کرایه کردند. دکتر اورانی لاتام که سپس با ناپیر مالکوم ازدواج کرد به آن‌ها پیوست، همچنین تنظیف کاران ارمنی نیز به آن‌ها کمک می‌کردند. در سال 1899م [1278ش]، CMS یک بیمارستان مادران جدید در یزد باز کرد. در سال 1900م [1279ش] بیمارستان CMS یزد، 35600 بیمار را تحت درمان قرار داد که بعضی از آن‌ها حتی از بلوچستان و افغانستان برای مداوا آمده بودند . ساختمان‌های بیمارستان از سوی یک تاجر زرتشتی به نام گودرز مهربان به صورت یک کاروانسرا اهدا شده بود. ” و املاک آن شامل یک خانه‌ی الحاقی بود. ساختار مکان پیشین کاروانسرا به شیوه‌ای چشمگیر برای کاربرد جدید آن به عاریه داده شد: محوطه‌ی میانی که زمانی پر از شتر، الاغ‌ و قاطران بارکش بوده به یک باغ زیبا تغییر یافت؛ و سکونت‌گاه‌های شتررانان و قاطرچی‌ها به اتاق‌ها و بخش‌هایی برای کارهای نیکوکاری تبدیل شدند “. در سال 1915م [1294ش]، بیمارستان بسته شد و افراد بریتانیایی مجبور شدند ایران را ترک گویند ولی این بیمارستان در سال 1916م [1295ش] بازگشایی شد و آن زمانی بود که شرایط سیاسی کمتر مسئله ساز بود .

زابل

در سال 1921م [1300ش] میسیونرهای آمریکایی که در مشهد اطراق کرده بودند به دلیل ترس از تجاوز شوروی، از شهر گریختند و به زابل رفتند ” یک ساختمان کهنه‌ی کثیف را تمیز کرده و آن را به بیمارستان تبدیل نمودند“ جایی که هر روز آن‌ها تعداد عظیمی از مردم را تحت درمان قرار می‌دادند. میسیونرها، فقط برای 6 ماه ماندند؛ یعنی زمانی که تهدید شوروی منتفی شد و آن‌ها توانستند به مشهد بازگردند .

نتیجه گیری

بر پایه‌ی آنچه گفته شد چنین آشکار است که یک نظام تسهیلات سلامت عمومی مانند بیمارستان‌ و دواخانه در ایران در پیش از دهه‌ی 1850م
[دی 38-1228] وجود نداشته است. آن تعداد از دارالشفاء‌ها که در تعداد کمی از شهرها یافت می‌شدند به عنوان نهادهایی نبودند که بتوانند خدمات پزشکی جامع را فراهم کنند. این نهادهای سنتی عمدتاً در خدمت فقرا و زوّار بیمار و مسافران بودند؛ افراد ساکن محلی شهرهایی که دارالشفاء داشتند، مراقبت‌های پزشکی را در جایی دیگر جستجو کرده و ترجیح می‌دادند که در خانه بمیرند. اکثریت جمعیت (که روستایی بود) نیز به این بیمارستان‌ها حتی اگر تمایل هم داشتند، دسترسی نداشتند. بنابراین، در صورت ناخوشی، آن‌ها به پزشکی قومی و سنتی که به صورت گسترده و متنوع به آن دسترسی داشتند تکیه می‌کردند و این شیوه‌های طبابت احتمالاً به همان اثر بخشی طب جالینوسی بودند که در این بیمارستان‌ها ارائه می‌گردید. افزون بر این، پزشکانی که تربیت یافته‌ی طب جالینوسی بودند در مناطق شهری خدمت می‌کردند و تعداد آن‌ها حتی در شهرهایی که آن‌ها در آن زندگی می‌کردند نیز ناکافی بوده و عمدتاً نیز در خدمت افراد ثروتمند بودند. بنابراین، خدمات طبّی پایدار و رسمی به فقرا (95 درصد از جمعیت)، هم از لحاظ جغرافیایی و هم از لحاظ کمیّتی، فقط تا حدی در دسترس بوده و عمدتاً از طریق پزشکانی که به سفارتخانه‌های بیگانه، نمایندگانی خارجی (مانند بخش تلگراف هند - اروپایی، صلیب سرخ روسیه و غیره)، یا میسیونرها (آمریکایی و بریتانیایی) پیوسته بودند، ارائه می‌گردید. افزون بر این، تعداد کمی پزشک وابسته‌ به خاندان شاه و حکمرانان بودند که در قبال دریافت وجه، بیماران را به صورت خصوصی تحت درمان قرار می‌دادند . در حقیقت این پزشکان میسیونری با بیمارستان‌ها و دواخانه‌های خود و دواخانه‌های خیریه‌ای بریتانیایی در خلیج فارس بودند که کیفیت مراقبت‌های پزشکی را به عامه‌ی مردم، پس از سال 1880م [1259ش]، ارائه میدادند. آن‌ها این کار را با وجود دشواری‌های فراوانی که مجبور بودند بر آن‌ها در کار روزانه‌ی خود چیرگی یابند، به سرانجام می‌رساندند. این دشواری، شامل امور سیاسی، مالی، اجتماعی، موارد مربوط به کارکنان، زبانی و یا رخداد خشکسالی توأمان با اپیدمی بیماری‌ها بود.
نخستین (گرچه کوتاه مدت) دواخانه‌ی پزشکی اروپایی تهران توسط دکتر سالواتوری، پزشک دیپلماتیک فرانسوی هیئت اعزامی گاردن، در سال 9-1807م [88-1186ش] تأسیس گردید . این هیئت اعزامی پرس بایتن آمریکایی، اولین دواخانه‌ی دائمی را در سال 1835م [1214ش] در ارومیه بنیان گذاشت . امّا در انتهای قرن نوزدهم بود که دواخانه‌ها و بیمارستان‌های دیگری باز شدند که اغلب به سفارتخانه‌های بیگانه و کنسولگری‌ها یا میسیونرها در تهران، بوشهر، اصفهان، مشهد، کرمان، ارومیه و دیگر شهرها، پیوستگی داشتند. همچنین، تعدادی از بیمارستان‌های دولتی، شهری و خصوصی نیز (همانگونه که بیان شد) تأسیس گردیدند.
پزشکان اروپایی در تهران که به سازمان‌های میسیونری وابستگی نداشتند فقط بیمارانی را که می‌توانستند هزینه‌ی درمان خود را پرداخت کنند تحت درمان قرار می‌دادند؛ امّا پزشکان سفارتخانه‌های بریتانیا و روسیه افراد فقیر را مجانی درمان می‌کردند . با این وجود، این بیمارستان‌های میسیونری بودند که بیشترین تعداد بیماران را تا پیش از تأسیس بیمارستان‌های APOC شرکت نفت ایران و انگلیس تحت درمان قرار داده بودند. برای مثال، میسیونرهای آمریکایی، مجموعاً 188 تخت بیمارستانی تا سال 1920م [1299ش] داشتند و بیش از 30 هزار بیمار در سال مداوا کردند. آن‌ها فقط هزینه‌ی دارو را چنانچه بیمار ثروتمند بود دریافت می‌کردند؛ برای فقرا، درمان و دارو رایگان بود . این تنها اروپایی‌ها نبودند که کمک پزشکی ارائه می‌دادند. برای مثال، خدمات پزشکی برای فقرا در کنسولگری‌های گوناگون بریتانیایی در اکثر موارد توسط گماشتگان طبّی هندی که توسط پزشکان بریتانیایی یاری می‌شدند ارائه می‌شد و پزشکان مسیحی ایرانی و پرستاران که توسط میسیونرها تربیت شده بودند به میسیونرها کمک می‌کردند . هر چند که بیماران در بیمارستان‌های هیئت‌های اعزامی و دواخانه‌ها مجانی درمان می‌شدند، آن‌ها از سوی دیگر چنین احساس می‌کردند که پزشکان نیز چیزی به دست می‌آورند (مانند فزونی در جایگاه روحانی و معنوی به خاطر انجام کردار نیک یا ثواب) . مسلماً بیماران ثروتمند ایرانی هزینه‌ی خدمات پزشکی و دارویی خود را پرداخت می‌کردند: ” در حقیقت، آنچه که به عنوان طبابت شخصی پزشکان نامیده می‌شود، به صورت عظیمی، برای نگهداری بیمارستان‌ها با هزاران بیمار پرداخت می‌گردید “. افزون بر این، ثروتمندان از طریق دیگری نیز مشارکت می‌کردند، ساخت بسیاری از بیمارستان‌های هیئت‌های اعزامی و نیز مدارس، با گشاده دستی تجار ایرانی و دیگر افراد ثروتمند چه مسلمان و چه غیر مسلمان، امکان پذیر شده بود .
بخش تلگراف هند - اروپایی (IETD) که در سال 1865م [1244ش] تأسیس گردید، تعدادی پزشک را استخدام کرد که بعضی از دواخانه‌ها را برای فقرا فعال نمودند. مسلماً، مهمترین وظیفه‌ی این پزشکان، نگهداری کارکنان IETD در سلامت و تندرستی بوده است. بعضی از مدیران ایستگاه تلگراف نیز کمک ارائه می‌دادند . ایستگاه‌های قرنطینه که توسط دولت بریتانیا در خلیج فارس و توسط حکومت روسیه در مرز شمالی به جانشینی دولت ایران برقرار ‌شدند، کمک‌های طبّی را به جمعیت محلی، به ویژه افراد فقیر، ارائه می‌دادند . امّا این اقدام در صورتی انجام می‌شد که در کنسولگری یا دواخانه اتاقی موجود نمی‌بود.
جایگاه بیمارستان‌های بیگانه و فعالیت‌های دواخانه‌ای در ایران در سال 1920م [1299ش] در جدول 15 نشان داده شده است. تعداد بیمارستان‌های بیگانه، پس از جنگ جهانی اول رو به افول گذاشت. به دلیل انقلاب روسیه، تمام بیمارستان‌های روسی بسته شدند و در همین زمان نیز خدمات پزشکی میسیونری فرانسوی‌ها که توسط دختران خیریه (Filles de la charité) انجام می‌شد نیز گسسته گردید. از آنجا که کارکنان طبّی آلمانی بازنگشتند، این فقدان بیش از آن بود که بتوان با افزایش فزاینده‌ی پزشکان روسی و ارمنی در شمال با آن مقابله نمود . پس از جنگ جهانی، CMS بریتانیایی عملیات خود را در چهار جایگاه که هر کدام یک بیمارستان داشتند، ادامه داد ، این در حالی است که جامعه‌ی میسیونری پرس بایتن آمریکایی، هفت بیمارستان را در سال 1920م [1299ش] تحت فعالیت داشت. APOC یک فعال تازه رسیده بود که تعدادی بیمارستان و دواخانه‌ی جدید را تا سال 1914م [1293ش] باز کرد.


تعداد بیمارستان‌های ایرانی مدرن (به ویژه پس از سال 1905م [1284ش]) رشد نمود که بیشترین تجمع آن در تهران بود (چه از لحاظ تعداد و چه از نظر کیفیت). در نخست، مردم، پزشکان سفارتخانه‌های بیگانه را به دیده‌ی تردید می‌نگریستند. امّا نگاه کینه ورزانه‌ی آنان با گذشت زمان تغییر کرد. در پیشاپیش، بسیاری از پزشکان ایرانی و همچنین متعصّبینی بودند که با کمک طبّی بیگانه مخالفت می‌کردند. گروه اول به این دلیل که از رقابت ترس داشتند و گروه دوم می‌دیدند که کمک‌های طبّی (به ویژه کمک‌های پزشکی میسیونری) به عنوان وسیله‌ای است که چیرگی را بر ایران ایجاد کرده و موجب جایگزینی مسیحیت با اسلام می‌شود. این همان رویکردی است که هنوز نیز در نوشته‌های مدرسین ایرانی یا مؤلفین امروزی مشاهده می‌گردد. بنابراین، آن‌ها ” شگفت زده می‌شدند که مسیحیان از بیمارانی که نمی‌توانند هزینه‌ی درمان خود را بپردازند مراقبت می‌کنند “ و این دلیلی بر شک بیشتر آن‌ها پیرامون انگیزه‌های ماورائی این پزشکان اروپایی بود. با وجود حضور طولانی میسیون آمریکایی در ارومیه‌ی مسیحی و نیز جوامع یهودیان و مسلمان، در سال 1892م [1271ش] هنوز ” منش بسیار محتاطانه و عدم خواست کمک‌های اروپائیان“ وجود داشت . این تمایلات در مورد مسلمانان با نگاه گناهکارانه‌ی آن‌ها که غیر مسلمانان از لحاظ مذهبی ناپاک هستند، تقویت می‌شد و از این رو هنگامی که توسط پزشکان مسیحی لمس گردیده و یا داروهای آماده شده توسط آن‌ها را میل می‌کردند، بر خود فشار می‌آوردند . همین نوع کنش نیز در شهرهایی همچون یزد و کرمان وجود داشت .

با این وجود، کناره جویی اولیه که اگر نگوییم کینه ورزانه، به زودی جای خود را به پذیرش و قدردانی داد. هنوز مسائلی موجود بود، مانند آنچه که در سال 1908م [1287ش] روی داد. در این سال شایعاتی پخش گردید که اعمالی در بیمارستان کرمان انجام گردیده که نمی‌بایست انجام می‌شدند. حتی یک شخص بلند مرتبه‌ی بریتانیایی به این شایعات باور سپرد و ”یک گزارش کینه توزانه“ به لندن فرستاد، در نتیجه، CMS به بستن بیمارستان کرمان روی آورد. در هنگامی که مردم از شهر به تصمیم بسته شدن بیمارستان آگاهی یافتند، در زمستان 1907م [1286ش] نامه‌ای نوشته شد که توسط تمام مجتهدین امضاء گردید و 700 مُهر تجار و شهروندان بر آن ثبت شد. آنگاه CMS به استمرار فعالیت بیمارستان خود در کرمان تصمیم گرفت . دکتر امیلین استوارت که از دشواری‌های اولیه جهت چیرگی بر پیش‌داوری‌های مسلمانان در مورد پزشکان مسیحی یاد کرده است، در حوالی سال 1923م [1302ش] چنین نوشت ” دیگر با آن پیش‌داوری‌ها رو به رو نیستم که با آن به مبارزه برخیزیم. دیگر استخاره در پیش از اقدام به درمان ضروری نیست. هم اکنون به عنوان یک قاعده، تنها با مسلمانان متعصب یا کسانی که حقیقتاً نمی‌خواهند به بیمارستان آیند و یا از تحت عمل جراحی قرار گرفتن می‌ترسند، در کنکاش هستیم “. هنگامی که دکتر دودسون از تب تیفوئید در زمان مراقبت از بیمارانش در سال 1937م [1316ش] در کرمان فوت کرد، ” حکمران شهر، تمام مقامات رسمی و 15 هزار نفر از مردم، در خیابان‌های تنگ صف کشیدند و به گورستان، در بیابان خارج شهر رفتند تا به مردی که 34 سال به آن‌ها خدمت کرده بود ادای احترام کنند “.
دیگر عقایدی که با درمان‌های کارآمد تداخل می‌کرد دیدگاه‌های اعتقادی بود. دواخانه‌ها و بیمارستان‌ها تقریباً در ماه رمضان خالی بودند زیرا مصرف دارو و یا مصرف قطره در درون چشم، به منزله‌ی شکستن روزه داری بود. امّا پزشکان اروپایی از این موضوع آگاه بودند و به بیماران خود می‌گفتند که باید دارو را دوبار در شب به جای دو بار در روز مصرف نمایند. همچنین، پس از رمضان، دواخانه‌ها پر از بیمارانی بود که در شب، پس از هیچ چیز نخوردن در روز، پرخوری کرده بودند .
نتیجه‌ی نیکی که پس از این گونه کمک‌های پزشکی خلق می‌شد به گونه‌ای ستایش انگیز بود که کمیسیون تجاری فرستاده شده توسط حکومت هندوستان به ایران در سال 1904م [1283ش] چنین بیان نمود: ” در سفر من به ایران، به اثر خیلی عظیم کسی که با امور پزشکی سر و کار دارد و کارهای خوبی که انجام می‌دهد پی بردم؛ گماشتن یک متصدی پزشکی با دستیاران بیمارستانی، درتمام مراکز اصلی رضایت بخش است و من همچنین پیشنهاد می‌کنم که نمایندگی‌های کنسولگری در سیرجان، رفسنجان و بهپور از کارکنان پزشکی زیر دست انتخاب شوند و در آن ایستگاه‌ها، دواخانه داشته‌ باشند “. چنین تمایلاتی نیز توسط کنسول‌های بریتانیایی در لنگه و اهواز بیان گردید و به همین دلیل، خواستار جدایی دواخانه از ایستگاه‌های قرنطینه شدند؛ به گونه‌ای که حکومت بریتانیا و نه کس دیگر، سپاسگزاری بیماران را به خود اختصاص داده و همزمان نیز تجارت بریتانیایی رونق گیرد. بنابراین جای شگفتی نیست که آن ایرانیانی که مشکوک به کمک‌های بیگانگان بودند، حقانیت احساسات خود را در این مورد و مشاهدات مشابه آن به دست آوردند.
بیمارستان‌های هیئت اعزامی و دواخانه‌ها و نیز دواخانه‌های خیریه‌ای حکومت بریتانیا و بیمارستان‌های شهری، ده‌ها هزار بیمار را در سال درمان می‌کردند و این تعداد در سال 1925م [1304ش] به بیش از 350 هزار نفر در سال بالغ گردید که بسیاری از آن‌ها کسانی بودند که چندین مراجعه را داشته‌اند و بیمار جدید نبودند . پزشکان میسیونری، پزشکان و پرستاران بومی را تربیت کرده و آموزش‌های بهداشت را نیز ارائه دادند . در خانه، شهر، روستاها، مردم در محیطی که زاینده‌ی انواع بیماری‌های اندمیک و و اگیر بود زندگی می‌کردند و این عامل عمده‌ای بود که مردم دچار بسیاری از بیماری‌ها می‌شدند. بنابراین، بر اساس نظر کارکنان پزشکی در محمره ” حد اعلی فقدان پاکیزگی“ عمده‌ترین مسئله بود که با نیاز به چیرگی به ” جهل و پیش‌داوری مردم“ ممزوج شده بود . این همان نظری بود که توسط همکاران آن‌ها در بندرعباس تکرار می‌گردید؛ یعنی جایی که مشاهده می‌شد که افراد ساکن در آن جا هیچگونه بهداشتی را رعایت نمی‌کنند. ”  اندرز پیرامون خطرات این شرایط با گوش ناشنوا رو به رو می‌شد “. در ارومیه، کارکنان پزشکی میسیونری تلاش کردند که بیماران را پیرامون اهمیت بهداشت و بهسازی آموزش دهند و سعی نمودند که دانش پزشکی پزشکان مکتب جالینوسی را بهبودی ببخشند و با آن‌ها مشورت کردند که برای درمان‌های طبّی بهتر، زودتر مراجعه کنند . مردم برای درک موارد پیشگیرانه، بسیار مشکوک بودند، فقط هنگامی که دیگر بسیار دیر شده بود (وقتی که اپیدمی وبای دیگری هم اکنون وجود داشت) و به طور مطلق تنها تا زمانی که اپیدمی پابرجا بود، پذیرای دیدگاه‌های پیش‌گیرانه بودند. به طور کلی، اقدامات پیش‌گیرانه‌ی اندکی از سوی دولت و یا مردم صورت می‌گرفت . APOC هماهنگ‌ترین اقدام بهسازی را در منطقه انجام داد زیرا سلامت عمومی برای فعالیت‌هایش و توانایی آن برای جذب نیروی کار حیاتی بود. این شرکت، کارکنان ویژه‌ای جهت بازبینی و تقویت اقدامات سلامت عمومی داشت؛ در حقیقت، فعالیت‌های بسیاری را انجام ‌داد مانند بازرسی از فروش گوشت و سبزیجات؛ یعنی چیزی که بایستی توسط خود حکومت ایران انجام می‌شد . تلاش هماهنگِ همسان نیز به وسیله‌ی حکومت بریتانیا از طرف حکومت ایران، از سال 1928-1849م [1307-1228ش] با تقویت قوانین قرنطینه‌ای در خلیج فارس (در پنج ایستگاه) جهت جلوگیری از پخش اپیدمی‌ها صورت گرفت. هزینه‌ها از سوی حکومت ایران پرداخت گردید. با این وجود، بیمارستان‌ها و پزشکان آن‌ها، عمدتاً نشانگان را به جای عوامل بیماری‌هایی که از آن‌ها برمی‌خاست درمان می‌کردند.
در ایران در سال 1924م [1303ش]، 35 بیمارستان با بیش از 1400 تختخواب، 40 یا بیشتر دواخانه، 10 ایستگاه قرنطینه  و 945 پزشک مسئول رسمی (خارجی و ایرانی که تعداد 323 نفرشان در تهران طبابت می‌کردند) وجود داشت. مسلماً، این ظرفیت برای برآوردن نیاز سلامت 10 میلیون سکنه‌ی ایران ناکافی بوده است تا بتوان پیش‌گیری و یا شیوع بیماری‌های اندمیک و واگیر را کاهش داد. امّا این یک آغاز بود. با این وجود، در اروپا، رخداد و شیوع شایع‌ترین بیماری‌هایی که در ایران وجود داشت را به صورت شگفت انگیز و چشمگیری، نه با بیمارستان‌ها بلکه با گسترش بهسازی و بهداشت فردی، از طریق اقدامات عمومی (مانند تأمین آب غیر آلوده یا سیستم تخلیه و فاضلاب مؤثر و غیره) و فردی (البسه، رختخواب و خانه‌ی تمیز، شستشوی دست‌ها و غیره)، سیاستگزاری نمودند. با اقدامات عملی که بعد از سال1950م [1329ش] انجام گرفت، رخداد این بیماری‌ها را کاهش دادند. در حقیقت، نه دارالشفاء‌های سنتی و نه بیمارستان‌های مدرن می‌توانستند این مسئله را حل نمایند.

کل صفحات کتاب


   
تعداد بازدید:   ۱۵۹

 


چاپ | ارسال به ايميل
< >